اینجا همیشه زمستان است...

با قطـــــــــار بیـــــا جنــــوب و/ آنجــــــــا پیــــــاده شــو /هر کجا بابـــــونه دیـدی بـو کــن /مــــــــن اونــ جـــــام

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در دوشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٦ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ توسط رضا نظرات ()

هیشکی یادش نبود ..حتی ..؟ هیشکی ! 14 مرداد ..84 ..تا الان ..چقد گذشت ؟ حسابش یادم نیست ..حساب هیچی یادم نیست ..هیچی یادم نیست اصن ..کاری کردی باهام که همه چی رو قاطی میکنم ..حتی تولد تورو ..

تلخ شدم , تلخ ..اینجا یه جایی بود که فکر میکردم باعث شده خودمو پیدا کنم ..با دیدنش ..نمیدونستم بدتر میشه برام همه چی ..رفت به همین راحتی ..بدتر شدم ویبره ..همیشه زمستان من..همدم تنهایی های من..مادرمم که رفت ..چیزی نمونده برام جز تو ..تو که این همه سال بودی ..فکر نمیکنی وقت رفتنت رسیده ؟ فکر نمیکنی که تو هم باید دیگه منو ول کنی بری ؟ از من خسته نشدی ؟ مثه اون ..مثه همه اونای دیگه که یه روز اومدن , خسته شدن ؟, رفتن ..فکر نمیکنی الان وقتشه ؟ الان که از یاد همه رفتی ..الان که فقط من موندم و تو ..منی که دیگه ته خط رسیدم ..

همش فکر میکم من نباشم سرنوشت تو چی میشه ؟ اون که فکر نکرد ..رفت , چه فرقی داره چه بلایی سر من میاد ؟ چه فرقی داره سرنوشت تو چی میشه ؟همیشه زمستان من ..چند سال گذشت از اون روز ها ؟ از مرداد داغ 84 ؟

چقد اومدن و رفتن ..اخرش من موندمُ تو ..تنهایی با هم ..

 

این وقت شب
کاش می‌دونستم
چرا این همه سیرسیرکِ بی‌قرار
یه جا با هم صدا میزنن که برگرد!
من نمی‌خواهم برگردم
از برگشتن می‌ترسم
باید برم
چیزی برای موندن نمونده
نه یه خوابِ نخ‌نما
نه بگو یه حرفی، بهونه‌ای، چیزی ...
حالا خیلی وقته که تحمل کرده‌م، طاقت آورده‌م
اصلا با تنهاییِ همین خونه، همین خواب،
بسه هرچی گفتین و هرچی شنفتم
هرکی پرسید: آخه تا کی؟!
تو هیچی نگو!

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٦ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ توسط رضا نظرات ()

Design By : Pichak