اینجا همیشه زمستان است...

با قطـــــــــار بیـــــا جنــــوب و/ آنجــــــــا پیــــــاده شــو /هر کجا بابـــــونه دیـدی بـو کــن /مــــــــن اونــ جـــــام

نمی دونم این روزا چطوری دارم میگذرونم......  دیروز ساعنت ۹ شب مادرم جلوی چشم من سکته مغزی کرد و من حیرون  موندم تو کار خدا ...... اخه چرا مادر من ؟ اون که ازارش به مورچه هم نرسیده ؟ حالا اون نمیتونه حتی حرف بزنه و راه بره ...

این روزا رو فقط دارم میگذرونم ... خیلی سخه مادرمو تو این حال و روز ببینم .. کسی که همیشه کارش رو باید خودش انجام می داد حالا ..

نمی تونم نگاه معصومانه ش رو تحمل کنم .................

من باید چی کار کنم ؟

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٦ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ توسط رضا.م نظرات ()

Design By : Pichak