اینجا همیشه زمستان است...

با قطـــــــــار بیـــــا جنــــوب و/ آنجــــــــا پیــــــاده شــو /هر کجا بابـــــونه دیـدی بـو کــن /مــــــــن اونــ جـــــام

 

 

وقتی بچه بودم به خاطر سختی های زندگی  آرزو های زیادی داشتم .. دوست داشتم وقتی بزرگ شدم به همه آروز هام جامه عمل بپوشونم اما روزگار به من فرصت این کا رو نداد .. اینو از شکست های پشت سر هم که برام اتفاق افتاد فهمیدم .

 

کمی به گذشته بر گردیم .. وقتی 6 سالم بود .. یادم میاد وقتی پدرم مرد من نمی فهمیدم که چه بلایی سرمون اومده .. از این که این همه ادم جلوی خونه ما جمع شده بودند لذت می بردم .. از این مجانی سوار ماشین می شدم کیف می کردم .. یادمه تو مراسم یکی از زن ها منو به دیگری نشون داد و گفت که ببین پسرش چه چشای سبزو خوشگلی داره .... بیچاره تو این سن یتیم شد . .. اولین بار بود این واژه رو می شنیدم .. یتیم دیگه چیه ؟ معنی این واژه رو بعد ها فهمیدم .. بعد از این رفتن پدر ؛ مادر پای همه چیز ایستاد ... و  زندگیشو وقف ما کرد و همه چیز رو به جون خرید .. طعنه ها .. فقر .. سختی .. نیش و کنایه .. ترحم ..

 

و مادر از اون به بعد یگانه حامی ما سه تا پسر شد او سال ها رنج کشید اما نذاشت دستون رو جلوی کسی دراز کنیم . افتخار می کرد به سه تا پسرش .. می گفت سه تا پسر رو با سختی  بزرگ کردم اما نذاشتم خاری به پای هیچ کدومشون بره .. نذاشتم  تلخی های زندگی کامشون رو تلخ کنه .. می گفت حالا که شما از اب و گل در اومدین وقت استراحت منه ..و باید از زندگی لذت ببرم  اما مادر لذتی نبرد .. مادر مریض شد .. مادر سکته مغزی کرد .. مادر زمین گیر شد .. مادر افسرده شد .. مادر تنها شد .. مادر  کم اوورد ..  یک ماهی هست که مادر دیگه حرف نمی زنه .. دیگه تو چشماش برقی نیست .و مادر دیگه تلاشی نمی کنه تا خوب بشه .. چرا باید تلاش کنه ؟ خدا در جواب اون همه سختی و مرارت چه پاداشی بهش داد ؟ مادر به چه امیدی خوب بشه ؟ خدا پادش اونو داد ...

 

این روزا وقتی تو چشمون مادرم نگاه می کنم دیگه اون شور و شوق رو نمی بینم .. غم عجیبی تو چشاش موج می زنه که دلمو به اتیش می کشونه .. گریه می کنم و به خودم میگم سرنوشت من چی میشه ؟ من حریف این روزگار میشم ؟ من میتونم حق مادرو از این روزگار بگیرم ؟

 

اما دیگه  مادر حرف نمی زنه ، دیگه نمی خنده ،..  دیگه امر نمی کنه .  .. چقدر دلم برای ایراد گرفتن مادرم تنگ شده .. چقدر دلم  می خواد یک بار دیگه به من بگه بچه با این لباس بیرون  نرو سرما می خوری .. چرا قدرشو ندونستم ؟ چرا بیشتر بهش محبت نمی کردم ؟ چرا حرفا شو گوش نمی کردم ؟ چرا پای درد دلش نمی نشستم .. چرا تنهاش میذاشتم ؟ چرا ..چرا.. این چراها منو داره دیوونه می کنه .. عذاب وجدان منو داره از پا می ندازه ..

 

.. ما داشتیم زندگیمونو می کردیم . خوب یا بد .. هر چی بود زندگی ارامی داشتیم .. نه کاری به کسی داشتیم و نه کسی کاری به کارمون داشت .. سرمون تو لاک خودمون بود .... حالا من باید به یه فامیلی ؛ اشنایی زنگ بزنم و بگم اگه میشه برا مادرم غذا درست کنین و اونا هم با هزار منت این کارو بکنن .. میبینی مادر ؟ از اون چیزی که بدت می اومد حالا ...

 

 

       دیگه خسته شدم دیگه بریدم , از همه چیز بریدم از این همه نامردی ها , از این همه بی دلی ها , دیگه بسمه , هرچقدر از این دنیا دیدم بسه , بسه دیگه ,  خدایا کمکم کن ؟! یا تمومش کن ..!!   خدای بزرگ تو که همه چیزو میدونی...خوب میدونی که من نمی تونم  با این مشکل دست و پنجه نرم کنم...پس چرا...چرا نجاتم نمیدی.........خدایاااااااااااااااااااااااا...من دیگه بریدم..............      


 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٦ دی ۱۳۸٦ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ توسط رضا.م نظرات ()

Design By : Pichak