اینجا همیشه زمستان است...

با قطـــــــــار بیـــــا جنــــوب و/ آنجــــــــا پیــــــاده شــو /هر کجا بابـــــونه دیـدی بـو کــن /مــــــــن اونــ جـــــام

اینم از سال ۸۶ !! چه زود و چه تلخ گذشت ....اتفاقات زیادی تو این سال برام افتاد ..بالاخره تونستم مدرک دانشگاه رو بگیرم و فارغ التحصیل بشم ..دلم برای دانشگاه و بچه ها تنگ میشه .. کاش قدر اون لحظات بیشتر می دونستم .. حیف ..

امسال اتفاق بد سکته مادرم بود .. این باعث شد که خیلی از اطرافیانم رو بشناسم .. یهو دور و ورم خالی شد .. تنها موندم بدجور ....روزهای سختی رو گذروندم و می گذرونم ...

حالا سال ۸۷ ..فکر می کنم سال سختی رو پیش رو دارم ..باید برای کارشناسی کنکور بدم .. سربازی هم که شده قوز بالای قوز .. مادرم هم که این جوری ..اصلا نمی تونم فکرش رو هم بکنم ..

امسال عجیب دارم احساس پیری می کنم ... پیر شدم ...

امسال یه نفر رو هم دیگه نمی بینم .. هیچ وقت دلم این جوری کسی رو نمی خواست .. عاشقی هم به ما نیومده ..

کافی نت هم فروخته شد و من یه دلخوشی دیگه رو از دست دادم ..یادش به خیر همیشه من بودم که بعد از تحویل سال می رفتم کافی نت رو باز می کردم ....من از کافینت خاطرات زیادی دارم .. اولین دوستای اینترتی رو همین جا پیدا کردم وبلاگ درست کردم و با خیلی ها دوست شدم .. هما ِ فرامرز ِ حمید رضا ..پریسا ..مهتاب و....رضا که این اخری بدجوری داغ دلم رو تازه می کنه .. یادش به خیر روزی رو که با رضا اشنا شدم اونم از طریق چت کردن .. چقدر ما دو تا شبیه هم بودیم ...انگار من خودمو پیدا کرده بودم ..به جرئت می گم که بهترین دوست من تو تمام عمرم رضا بود ! می گم بود ! نمی دونم الانم هست یا نه ؟ احساس می کنم یه جورایی با من قهر کرده .. ؟ نمی دونم ! یاد ویبلاگش به خیر ..زبلا .. من رضا شانزده سالمه ..چه خاطرات خوبی با وبش داشتم اما اون وبلاگش رو بست .. به همین سادگی یه دلخوشی دیگه رو از دست دادم .......

دیگه چیزی برای گفتن نیست جز این که سال نو مبارک و ایام به کام !!!

خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت ..

از فکر اینکه قد نکشیدم دلم گرفت .. ا

از فکر اینکه بال و پری داشتم ولی ..

بالاتر از خودم نپریدم دلم گرفت ..

از اینکه با تمام پس انداز عمر خود ..

 حتی ستاره ای نخریدم دلم گرفت ..

 کم کم به سطح آینه برف می نشست ..

 دستی بر آن سپید کشیدم دلم گرفت ..

 دنبال کودکی که در آن سوی برف بود ..

رفتم ولی به او نرسیدم دلم گرفت ..

 نقاشی ام تمام شد و زنگ خانه خورد ..

 من هیچ خانه ای نکشیدم دلم گرفت ..

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٦ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط رضا.م نظرات ()

Design By : Pichak