اینجا همیشه زمستان است...

با قطـــــــــار بیـــــا جنــــوب و/ آنجــــــــا پیــــــاده شــو /هر کجا بابـــــونه دیـدی بـو کــن /مــــــــن اونــ جـــــام

                  من ديگه بچه نمي شم ...   ديگه بازيچه نمي شم ....

فقط خدا می داند چندين بار با نياز  و گاه با اين اميدواری به بستر خواب می روم که ديگر از خواب بر نخيزم ...!!

سپس با فرا رسيدن روز دوباره چشمانم را باز می کنم و افتاب را بار ديگر می بينم و

از اين بابت احساس بدبختی می کنم  اه ....کاش ديوانه  ای بودم !!..  کاش می

توانستم خشم خودرا از دست زمان از دست شخصی ثالث از دست کاری بی حاصل

و بی نتيجه از وجودم برانم ...ان وقت  وزن تحمل ناپذير رنجم تنها تا نيمه مرا می

ازرد ... بی نوا من  !!...

به شدت احساس ميکنم که همه تقصير از آن خود من است . تقصير نه !! حالا

سرچشمه همه بدبختی ها و مصائب خود را در سينه ام و به شکلی پنهان حمل

ميکنم . درست مانند زمانی در گذشته که سرچشمه همه سعادت هايم را در وجود

خويش حمل می کردم . ايا من همان مردی نيستم که در گذشته در حساسيتی پايان

ناپذير غرق بود ؟ و قلبی داشت که قادر بود در عشقی که داشت دنيای کاملی را در

اغوش خود بکشد ..اما حالا اين قلب مرده ست ... چشمانم از اشک خشکيده ..و

حواس مضطربم ديگر با هيچ  قطره اشکی تسکين خاطر نمی يابد .. پيشانی ام

پوشيده از چين و چروک شده است .. چقدر رنج می کشم ...زيرا انچه را که به عنوان

همه لذت زندگی ام بود را از دست داده ام ..

يعنی به راستی پيش از من نيز مردانی تا بدين اندازه نگون بخت و سيه روز  همانند 

من وجود داشته اند ؟ ؟؟

از خودم نبايد ناراحت باشم  !! زيرا شجاعت مردن را در وجود خويش دارا هستم  !! ای

کاش دست به اين کار می زدم  .. ای کاش ...

اره ..  بدون ترديد من تنها مسافری بيش نيستم .  زائری بر روی زمين  !!   ايا شما بيش

از اين هستيد ؟ ؟

                                                                                                    

 

 

نوشته شده در جمعه ٢٢ مهر ۱۳۸٤ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ توسط رضا.م نظرات ()

Design By : Pichak