اینجا همیشه زمستان است...

با قطـــــــــار بیـــــا جنــــوب و/ آنجــــــــا پیــــــاده شــو /هر کجا بابـــــونه دیـدی بـو کــن /مــــــــن اونــ جـــــام

روي ماه خداوند رو ببوس !!!!!!!!!!

 

يواش يواش همه چيز داره برام روشن ميشه. حتي وزن كار ها رو هم دارم احساس مي كنم . مثه رانندگي در تاريكي توي كوهستان مي مونه : فقط بايد نگاهتو به جايي بندازي كه نو ماشين روشن كرده . به همون چند متر جلو ماشين . به چپ و راست نبايد نگاه كني . بايد فرمان رو بچسبي و فقط به چند متر جلو تر شپر نگاه كني . با كسي نبايد حرف بزني . به چيزي نبايد گوش بدي . اون پخش لعنتي ماشين رو هم بايد خفه ش كني تا حواست رو پرت نكنه . به مزخرفات راديم هم نبايد گوش بدي . بايد هر چي توي اون خراب شده ي پاييم كوه مي گذشته فراموش كني . اگه اين طور ادامه بدي يواش يواش پيچ هاي سخت خودشون رو نشون ميدن و هيچ خطري هم در كار نيست . اما اگه بخواي به فكر چيز هاي ديگه باشي خب معلومه كه هيچ غلطي نمي توني بكني . يا مي افتي ته دره  و يا مي كوبي به كوه . خب من نمي گم غلطي كرده ام اما ديشب وقتي داشتم مي رفتم به طرف خونه زني گفت : الهيه ..  و زدم رو ترمز . انگار كسي به من مي گفت : مواظب باش .. مواظب زنه باش !! زنه جلو سوار شد .  و تا توي بلوار مير دادماد حرفي نزد . اونجا بود كه گفت مرده شور همه دنيا و ادماي كثافتش رو ببره .. گفت دلش مي خواد كه يك مرد پيدا بشه و گوش تا گوش سرشو ببره  و راحتش كنه .. من چيزي نگفتم .تعجب هم نكردم چون از اين جور مسافر ها زياد ديده بودم . توي بزرگاراه مدرس كه پيچيدم گفت دو سال پيش شوهرش به او گفته مي خواد بره سفر و معلوم نيست كي بر مي گرده . گفت شوهرش يه لات بي سر و پا بوده . و الان سه سه ساله كه او و سه تا بچه اش رو تو اين جهنم بي در و پيكر رها كرده . . بهش گفتم اگه اين حرفارو ميزنه كه كرايه نده من كرايه نمي خوام . بهش گفتم من دارم مي رم خونه و براي رضاي خداوند حاظرم او رو به هر جايي كه مي خواد برسونم . گمونم مي خواستم كار خوبي كرده باشم . زنه پرسيد براي چي اين كارو مي كني ؟؟ گفتم براي رضاي خداوند .  بعد يكهو ريسه رفت ..انقدر بلند بلند خنديد كه سرش به داشبورد ماشين خورد . بهش گفتم گمان نكنم حرف خنده داري زده باشم . گفت اتفاقا خيلي هم خنده دار بود . گفت چطوره به اون خداوندت بگي از توي اسمونش چند تا اسكناس سبز هزاري واسه اين بيچاره بفرسته زمين . بعد جدي شد و گفت : مشكل من و سه تا بچه ام با بخشش كرايه حل نميشه .. بعد چادرش رو  روي شانه اش انداخت و گفت : ببينم تو نمي خواي امشب رو خوش باشي ؟؟ اين طوري بهتره ؟ هم تو خوش بگذرون و هم من چند تومن گيرم مياد . گمونم اين طوري خداوند تو هم راضي ِ راضي باشه ..قبوله ؟؟ توي يه فرعي پيچيدم و گفتم ببينم تو تا حالا چيزي از خداوند شنيدي ؟ ايينه اي از كيفش در اورد و توي اون خودشو برانداز كرد و گفت  يه چيزايي شنيدم اما چيز زيادي نديدم  !! اما نسناس گموم هيچي نشنيده . منظورم شوهرمه . خيلي هارو ميشناسم كه چيز زيادي از خداوند نشنيده اند . گمونم خداوند هم چيز زيادي از من نشنيده .. و گفت اگه شنيده بود كه منو زير دست و پاي اون بي صفت رها نمي كرد . اگه شنيده بود كه واسه يه لقمه نون مجبور نبودم هر شب يه جا باشم .. بعد بغضش گرفت . گفت اگه شنيده بود كه مجبور نبودم هر روز به بچه  هام به دروغ بگم كه دارم ميرم خريد . كنار خيابون نگه داشتم و توي جيب هام رو گشتم و هر چه تا اون موقع كار كرده بودم گذاشتم توي دستهاش . گفتم خيال کنكن خداوند من از توي اسمون ش اين هارو انداخنه پايين . مثه كسي كه جن ديده باشه چند لحظه  من نگاه كردو بعد پول هارو قاپيد . از ماشين پياده شد و زل زد توي چشمهاي من . اشك توي چشم هايش جمع شده بود .. قبل از اين كه در رو ببنده گفت : :

                      از طرف من روي ماه خداوند رو ببوس  !!

                                                        

                                                   

                                                     نوشته ای کوتاه از کتاب روی ماه ..اثر مصطفی مستور

                                      

                                                                                                 

                                                                                                           

نوشته شده در یکشنبه ۸ آبان ۱۳۸٤ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ توسط رضا.م نظرات ()

Design By : Pichak