اینجا همیشه زمستان است...

با قطـــــــــار بیـــــا جنــــوب و/ آنجــــــــا پیــــــاده شــو /هر کجا بابـــــونه دیـدی بـو کــن /مــــــــن اونــ جـــــام

الآن يه ماهه
که هی می‌خوام برم يه طرفی
يه جايی، يه جای دوری که هيچ‌کس نباشه
باد نباشه، ديوار نباشه، خبرچين نباشه
من می‌خوام يه نُکِ زبون گِله کنم از خودم، از خدا،
خم ميشم تو دهانِ تنگ همين چاه وُ
همين چاهِ کهنه و داد می‌زنم .
خدا ... خدا ... خدا ... به خدا خسته شدم، می‌فهمی، خسته شدم!
سينه‌م يه درياست از اين همه مگو
مگو به کسی
به کسی مگو کبوترا رفته‌ن بالای کوه
يا اومده‌ن رو به جنوبِ شهر،

هی لنگه‌ی بی‌اختيارِ  دَر
چندی پُر طاقتی به خدا!
اگه من جات بودم
رفته بودم حالا
هفت‌شهر و هفت‌کوه و
هفت‌دريا ... اون طرفِ شيراز !

                                                                      

نوشته شده در شنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٥ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ توسط رضا.م نظرات ()

Design By : Pichak