اینجا همیشه زمستان است...

با قطـــــــــار بیـــــا جنــــوب و/ آنجــــــــا پیــــــاده شــو /هر کجا بابـــــونه دیـدی بـو کــن /مــــــــن اونــ جـــــام

حس مي كنم زندگيم خيلي خاليه و پشت همه اين ها هيچي وجود نداره مثل يه دكور خونه ...

حس مي كنم مردم ؛ ماشين ها ؛  همشون ساختگي ان .

حس مي كنم يه روز بهم مي گن همه اين ها يه بازيه و مال هيشكي نيست .

واسه فكر نكردن به اين جور چيزا بعد از ظهر ها  ميرم تو خيابون و همين طوري شروع مي كنم به

قدم زدن . راه ميرم و راه ميرم . تو آفتاب... زير بارون .  خودمو يه غريبه حس مي كنم . انگاري همين الان با قطار رسيدم و هيشكي رو تو اين شهر نمي شناسم .

وقتي مشكلي داري و دوست هات ميدونند كه  پولي نداري اولش يه خورده باهات مهربونند بعد مي ترسن ازشون پول بخواي و اون وقت ... تو زياد اهميتي نميدي و يه روز مي بيني كه كسي دور و ورت نيست . ديگه كسي رو نمي شناسي . انگار واقعا يه غريبه اي و تازه از راه رسيدي .....

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٥ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ توسط رضا.م نظرات ()

Design By : Pichak