اینجا همیشه زمستان است...

با قطـــــــــار بیـــــا جنــــوب و/ آنجــــــــا پیــــــاده شــو /هر کجا بابـــــونه دیـدی بـو کــن /مــــــــن اونــ جـــــام

بر مرگ ارزو هايم سكوتي مي كنم سنگين تر از فرياد !!!

نامه اش چند سالي ست كه نيامده !! چشم براه هستيم و انتظار مي كشيم

من به خاطر تو و تو به خاطر من

حرفي نمي زنم ولي اين چيزي نيست كه بتوانم فراموشش كنم

داشتم لبريز مي شدم غم من سنگين تر آن بود كه فكرش را مي كردم

يك روز از دوري او به گريه افتادم تو ديدي

گفتي: چرا گريه مي كني

گفتم داغ روز گار دارم !!

گفتي تلخ است ؟؟؟

گفتم تلخي اش را گريه مي كنم !!

گفتي تو مردي ؟؟؟!!

گفتم غم و غصه كوه را هم از پا مي اندازد. من و تو كه يه مشت پوست و استخوانيم .....

ان وقت تو هم به گريه افتادي.

چقدر گريه كرديم !!

خدا مي داند

احدي به دلداريمان نيامد

بي كسي يعني همين !!!

وقتي كه داري گريه مي كني كسي نباشه كه ادمو دلداري بده

چقدر سخته اين بي كسي !

و من چقدر تنهام و چقدر بي كسم كه تو اين دنياي به اين بزرگي كسي نيست كه منو دلداري بده و اشكامو از رو گونه هام پاك كنه !!!

 

شنبه روز بدي بود

روز بي حوصلگي

روز خوبي كه مي شد غزلي تازه بگي

ظهر يكشنبه من جدول نيمه تموم

همه خونه هاش سياه روي خونه جغد شوم

صفحه كهنه يادداشت هاي من گفت دوشنبه روزميلاد منه

اما شعر تو ميگه كه چشم من تو نخ ابر كه بارون بزنه

اخ اگه اگه بارون بزنه

اخ اگه اگه بارون بزنه

غروب سه شنبه خاكستري بود

همه انگار نوك كوه رفته بودن

به خودم هي زدم كه از اينجا برو

اما موش خورده شنا سنامه من

عصر چهار شنبه من عصر خوشبختي ما

فصل گنديدن من فصل جون سختي ما

روز پنج شنبه اومد مثه سقاهك پير

روي نوكش يه چيكه اب گفت به من بگير بگير

جمعه حرف تازه اي برام نداشت

هرچه بود بيشتر از اين ها گفته بود

شهيار قنبري

 مساقر تنها                               

                                                _

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٤ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ توسط رضا.م نظرات ()

Design By : Pichak