اینجا همیشه زمستان است...

با قطـــــــــار بیـــــا جنــــوب و/ آنجــــــــا پیــــــاده شــو /هر کجا بابـــــونه دیـدی بـو کــن /مــــــــن اونــ جـــــام

هی روزگارِ ناشادی
نمی‌شد زمين از نو زاده شود
عشق از نو زاده شود
آدمی از نو زاده شود
اصلا اسم نباشد
تقسيم و فاصله نباشد
فهميدن همين دقيقه
همين گوشه
همين گريه‌ها نباشد..

من خسته‌ام
خسته از آينه، از آدمی، از آسمان!
مگر تحمل يک پرنده‌ی کوچکِ خانه‌زاد
يک پرنده‌ی جامانده از فوجِ بارانخورده‌ی بی‌بازگشت
تا کجایِ اين آسمانِ تمامِ روياهاست؟
من بريده‌ام
بريده مثل بارانِ تنبلِ عصرِ آخرين جمعه‌ی خرداد......

نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٥ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ توسط رضا.م نظرات ()

Design By : Pichak