اینجا همیشه زمستان است...

با قطـــــــــار بیـــــا جنــــوب و/ آنجــــــــا پیــــــاده شــو /هر کجا بابـــــونه دیـدی بـو کــن /مــــــــن اونــ جـــــام

چند روز پيش از سر بی کاری  !!  يه کتاب از کوئيلو رو داشتم می خوندم مطالب جالبی داشت

گاهی اوقات اتفاقاتی در زندگی می افته که بی تفاوت از کنارشون عبور می کنيم

از خودم می پرسم که : تا حالا چند بار در زندگی در برابر چيزی قرار گرفته ام که برايم مهم بوده و من نفهميده ام  ؟؟

يه نوشته جالب از کوئيلو می نويسم ( فکر کنم که ارزش يه بار خوندن  رو داشته باشه !!)

در سال ۱۹۸۵ در کو ه های پيرنه بودم که کارت پستالی با نام کليسای گز ديدم . نقشه را گشودم و متوجه شدم به کوه گز نزديک هستم . تصميم گرفتم از کوه بالا بروم و کليسا را از نزديک ببينم . به سرم افتاده بود که کليسا در بالا و ان سوی کوه است !!

ساعت ها از راه های صعب العبور بالا رفتم . تنها وقتی به صد متری قله رسيدم دو چيز را فهميدم ۱) من گمشده بودم ۲) هيچ شهری در قله کوه نبود !!!

ان روز تقريبا تا دم مرگ پيش رفتم . فکر شهر را از کجا گرفته بودم ؟؟ چرا وقتی فهميدم راهی به بالای کوه نيست . دست از ادامه راه نکشيدم ؟؟

گاهی در مورد مسايل خاصی تعصب نشان می دهيم و تنها زمانی اشتباه مان را متوجه می شويم که بسيار دير است . به همين خاطر خوب است هميشه اين جمله گوته به ياد داشته باشيم :

هيچ کس نمی تواند بهتر از خودمان ما را فريب بدهد !!!

نوشته شده در سه‌شنبه ۸ شهریور ۱۳۸٤ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ توسط رضا.م نظرات ()

Design By : Pichak