اینجا همیشه زمستان است...

با قطـــــــــار بیـــــا جنــــوب و/ آنجــــــــا پیــــــاده شــو /هر کجا بابـــــونه دیـدی بـو کــن /مــــــــن اونــ جـــــام

فقط خدا میداند چندین بار با نیاز و گاه با این امیدواری به خواب فرو می روم که دیگر از خواب بر نخیزم ....سپس با فرا رسیدن روز دوباره دیدگانم را می گشایم آفتاب را بار دیگر میبینم و از این بابت احساس بدبختی میکنم .. کتاش دیوانه ای بودم !!! کاش می توانستم خشم خود را از دست زمان یا شخصی ثالث یا از دست کاری بی حاصل و بی نتیجه از وجودم برانم ...به شدت احساس میکنم که همه تقصیر از آن خود من است ..

حالا سر چشمه همه بدبختی و مصائب خود را در سینه ام و به شکلی پنهان حمل می کنم ..

آیا من همانی نیستم که قلبی داشت که قادر بود در عشقی که داشت دنیای کاملی را در آغوش خود کشد ..اما حالا این قلب مرده است ..چشمانم از اشک خشکیده است پیشانی ام پوشیده از چین و چروک شده ..چقدر رنج می کشم زیرا آنچه را به عنوان همه لذت زندگی ام محسوب میشد از دست داده ام ..

یعنی به راستی پیش از من نیز مردانی تا به این اندازه نگون بخت و سیه روز وجود داشته اند ؟؟

از خودم ناراحت نیستم زیرا شجاعت مردن را در خودم احساس می کنم ..کاش دست به این کار می زدم ..

آه  که همه چیز در این زندگی به چیز های ابلهانه خاتمه می یابد ....

                                                                                            

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ شهریور ۱۳۸٥ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ توسط رضا.م نظرات ()

Design By : Pichak