اینجا همیشه زمستان است...

با قطـــــــــار بیـــــا جنــــوب و/ آنجــــــــا پیــــــاده شــو /هر کجا بابـــــونه دیـدی بـو کــن /مــــــــن اونــ جـــــام

امروز نمی دونم چرا این قدر دلم برای روز هایی که به مدرسه می رفتم تنگ شده ..برای همکلاسی هام ..برای معلم ها .. برای حیاط مدرسه .. نیمکت یکی مونده به آخر که همیشه جای من بود ..برای فوتبال زنگ ورزش .. برای فرار های زنگ اخر از مدرسه .. برای هفته هایی که تایم صبح بودیم و من همیشه دیر می رسیدم و جایم جلوی دفتر بود و ترکه ناظم دستانم را نوازش می کرد .. برای تقلب های روز امتحان...

 

اون روزی که عضو تیم منتخب مدرسه بودم و جلوی ایمان مبعلی بازی کردم و ۵ گل خوردیم !! معلم کلاس اول دبستان که با ما فوتبال بازی می کرد...دوران راهنمایی و منی که همیشه تو کلاسی بودم که شر ترین بچه ها تو اون کلاس بودن  .... کلاس سوم راهنمایی و روزی که من دیر رسیدم به امتحان جغرافی و ناظر نذاشت امتحان بدم و اولین تجدیدی رو تو دوران درس خوندنم گرفتم و چقدر اون لحظه تلخ بود ..

دوران دبیرستان شد و من مثه همیشه بر خلاف بچه های محل به یک دبیرستان دیگه رفتم ..اولین روز دبیرستان هیچ وقت یادم نمیره ..هیچ کس رو نمی شناختم ..تنها بودم و یه گوشه کز کرده بودم و منتظر کلاس بندی ...اما اون کلاس و اون بچه ها برام بهترین خاطره زندگیم شدن ..دوم دبیریستان شدو درس ریاضی که نمره نیاوردم و مجبور شدم تغییر رشته بدم و روزگار راهی بر خلاف آرزوهایم جلوی پایم گذاشت ....

اون روزا دوران دیگه ای بود ..هیچ وقت احساس پوچی نمی کردم ..هیچ وقت از دیگران دور نبودم ..همیشه تو متن ماجرا ها بودم و هیچ وقت آرزو نمی کردم جای کس دیگه باشم ..اما حالا ..حالا دیگه اون آدم قبلی نیستم....حالا به شدت احساس پوچی میکنم و بیهودگی ..یادمه وقتی سر زنگ انشاء از آرزو هایم می نوشتم همه بهم می خندیدن  و نگاه معلم بهم می گفت که چقدر ساده ام من ....و من به خودم می گفتم بالاخره به آرزوهام می رسم و اون وقت ...اما نرسیدم ..زندگی این قدر بازی های پیچیده ای داشت که من فرصت نکردم حتی به آرزو هام فکر کنم چه برسه به این که ...

از خودم خسته‌ام. از این دلگیری بی‌انتها که هرکار می‌کنم با آن کنار نمی‌آیم.. از این روال یکنواخت زندگی...هی تکرار و تکرار و تکرار ......

تابستونه و من دارم می لرزم از سرما !!! بغضی غریب را گلوم رو بسته ..این جا تک و تنها نشستم و دارم فکر می کنم ..به فردا که امتحان دارم .. و به دانشگاه و ترم پیش رو ...و به آینده مبهمی که بدجوری ازش وحشت دارم ...

بی‌قرارم
می‌خواهم بروم
می‌خواهم بمانم

می‌خواهم تنها بمانم
در اتاق را آهسته ببند
شب پیش خواب باران و پائیزی نیامده را دیدم
انگار که تعبیر تمام رفتن‌ها
بازگشتِ به زادرودِ شقایق است
حالا بوی مینای مادرم می‌آید
بوی حنا، هفت‌سالگی، سوال، سفر، ستاره ...
می‌خواهم به بوی ریواس و رازیانه بیندیشم
به بوی نان، به لحن الکن فتیله و فانوس
به رنگِ پونه و پسین کوه
می‌خواهم به باران، به بوی خاک
به اَشکال کنار جاده بیندیشم
به سنگ‌چینِ دوداندودِ اجاقِ تُرنج
ترانه، لَچَک، کودری، چلواری سپید،
بخار نفس‌های استکان
طعم غلیظ قند، رنگ عقیق چای
نی، نافله، نای،
و دق‌البابِ باد بر چارچوب روسواترینِ رویاها!

امروز هم کسی اگر صدایم کرد
بگو خانه نیست
بگو رفته است شمال
می‌خواهم به جنوب بیندیشم
می‌خواهم به آن پرنده‌ی خیس، به آن پرنده‌ی خسته ...
به خودم بیندیشم ...!
گاهی اوقات مجبورم حقیقتی را پس گریه‌های بی‌وقفه‌ام پنهان کنم
همین خوب است ...
                               همین خوب است!!!!!

                                                                  

                                                                     

                                                   

نوشته شده در چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳۸٥ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ توسط رضا.م نظرات ()

Design By : Pichak