اینجا همیشه زمستان است...

با قطـــــــــار بیـــــا جنــــوب و/ آنجــــــــا پیــــــاده شــو /هر کجا بابـــــونه دیـدی بـو کــن /مــــــــن اونــ جـــــام

بالاخره اومد ..چقدر دلم  برایش تنگ شده بود ...دلم می خواد که حالا که اومدی دو تایی با هم بریم قدم بزنیم مثه گذشته ها ... یادت که هست ؟؟ اون روزا که برات درد دل می کردم و تو آروم و بی سر و صدا گوش می کردی و گریه می کردی !!!

راستی دیروز چند شنبه بود ؟ چندم ماه بود ؟ اصلا چه فرقی می کنه ؟ حالا گیریم که سه شنبه بود و چهاردهم ماه ...چه فرقی می کنه ؟ مهم اینه که بعد از مدتها منت گذاشتی رو سر ما و اومدی ..هر چند که خیلی ها با اومدنت ناراحت  شدن و  بهت دری وری گفتن ولی میدونم که تو ناراحت نمیشی .... من که از اومدنت این قدر خوشحال شدم که دلم می خواست  جلوی همه بغلت کنم و ببوسمت !!! اما روم نشد  ..خودت که میدونی ....

ولی خودمونیم با اومدنت همه رو غافلگیر کردی ...بی مقدمه و سر زده اومدی اما خیلی زود هم رفتی ...میدونم که دوباره میای .. این دفعه حداقل سه چهار ماهی مهمون خونه های مایی ..

راستی شما میدونین کی دیروزاومد ؟؟خب معلومه دیگه بارون اومد  !! 

بعد از مدتها انتظار بالاخره دیروز بارون اومد ................

                                                        

نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٥ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط رضا.م نظرات ()

Design By : Pichak