اینجا همیشه زمستان است...

با قطـــــــــار بیـــــا جنــــوب و/ آنجــــــــا پیــــــاده شــو /هر کجا بابـــــونه دیـدی بـو کــن /مــــــــن اونــ جـــــام

خيلی وقته که از خودم خسته شدم حالم از خودم به هم ميخوره بعضی اوقات پيش خودم فکر ميکنم که يه آدم بيعرضه ی دست و پا چلفتی آشغال به درد نخورم يه آدم که وجود يا عدم وجودش واسه هيچ کس اهميتی نداره يه ادم که تو اين دنيای بزرگ بی ارزش ترينه يه کسی که...

...دلم خيلي چيزا مي خواست ..خيلي هم سعي كردم بهشون برسم .. اما حالا ديگه بريدم ..از همه چي دل زده شدم ..شدم آدمي كه به آخر خط رسيده ...آدمي كه ديگه هيچي واسش مهم نيست ..هيچي ..

 

خورشيد جاودانه مي درخشد در مدار خويش
مانيم كه يا جاي پاي خود مي نهيم و غروب مي كنيم
هر پسين
اين روشناي خاطر آشوب در افق هاي تاريك دوردست
نگاه ساده فريب كيست كه همراه با زمين
مرا به طلوعي دوباره مي كشاند ؟
اي راز
اي رمز
اي همه روزهاي عمر مرا اولين و آخرين

نوشته شده در دوشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٥ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ توسط رضا.م نظرات ()

Design By : Pichak