اینجا همیشه زمستان است...

با قطـــــــــار بیـــــا جنــــوب و/ آنجــــــــا پیــــــاده شــو /هر کجا بابـــــونه دیـدی بـو کــن /مــــــــن اونــ جـــــام

 

دیروز باید می رفتم دانشگاه انتخاب می کردم . قرار بود بعد ظهر برم دانشگاه اما بچه ها گفتند اگه صبح زود نرم باید قید استاد های خوب رو بزنم ( در دایره المتعارف من استاد خوب استادیه که حداقل یه نمره 10 بده 

منم قید خواب دم صبح رو زدم و ساعت 7 صبح رفتم طرف دانشگاه اما بعدش دیدم که بانک سر راهمه و پیش خودم گفتم همین جا پول واریز کنم و رفتم طرف بانک . از شانس خوب من ( آخر شانسم من !!) بارون شدیدی هم می اومد . بانک هم از قرار معلوم ساعت 8 کارش شروع می کرد و منم عین ... تو اون سرما می لرزیدم و به باعث و بانی این علافی ها لعنت می فرستادم ... خلاصه در وا شد و منم رفتم داخل . یه فیش گرفتم و مبلغ ناچیز دویست هزار تومان رو نوشتم و تا به خودم بجنبم ده – بیست نفر دیگه جلوی باجه جمع شده بودند و خلاصه با هر مکافاتی بود پول رو پرداخت کردم و اولین خوان رو با موفقیت به پایان بردم 

رسیدم دانشگاه و رفتم دفتر مدیر گروه محترم و برگه انتخاب واحد گرفتم و کتاب هایی رو که انتخاب کردم نوشتم و راهیه قسمت شهریه شدم تا تاییدش کنم اما چشمتون روز بد نبینه وقتی رسیدم اون جا ازدحام جمعیت به قدری زیاد بود که ادم اون جا احساس خفگی می کرد ( من که تا حالا این همه ادم یکجا ندیده بودم ) پشیمون شدم برگشتم . یه چرخی تو راهرو زدم و دیدم دختر ها خیلی کمن . از دوستم پرسیدم چی شده ؟ این دخترا کجا هستن ؟ که گفت امروز فقط انتخاب واحد اقایون هستش !!( جل الخالق . ... دانشگاه گل و بلبل ما همه چیزش به همه چیزش می خوره ...). یه خورده تو راهرو گشتم و دیدم نه برگردم تو صف بایستم بهتره .. یه نفر پشت یه کامپیوتر نشسته بود و داشت مثلا کار می کرد . بیشتر وقتش صرف صحبت با اقایون دانشجو می گذشت که التماسشون میکرد بشینن و تا اون کارش زود تر انجام بده اما کو گوش شنوا ... خلاصه با هر بدبختی و فلاکتی بود از این مرحله هم گذشتم .. یه نگاهی به ساعت کردم دیدم ساعت 12 هست و منم هیچی نخورده بودم و حسابی دلم ضعف می رفت . اما چاره ای نبود باید میرفتم اموزش و برگه رو تحویل میدادم و ثبتش می کردم . اونجا کمی خلوت تر بود و منم با خیال راحت رفتم و برگه رو دادم خانم ... تا برام ثبت کنه و برنامه رو بهم بده که دیدم بعد از یه بیست دقیقه ای بهم گفت که اموزش علوم ثبت نمیشه !! گفتم اخه چرا ؟ گفت سیستم جدیده و باید حتما با گروه خودت بگیری .. گفتم گروه خودمه دیگه .. گفت باید باید پیش خانم .. درستش کنی ... منو می گی از ضد حالی که خورده بودم خون خونم رو می خورد .. چاره ای نبود رفتم پیش خانم... وای چی می دیدم : یه پنجره با اندازه یه سوراخ موش و شونصد تا دانشجو که منتظر بودن بودن تا خانم اگه میلش کشید جوابشونو بده . منم رفتم تو صف ( انگار ناف ما ایرانی هارو تو صف بریدن !!!) . اما دیدم این جوری تا صبح هم نوبت من نمیشه . رفتم از طرف دیگه وارد اتاقش شدم که دیدم مدیر گروه هم اونجاست . جریان رو بهش گفتم که توپید بهم که : اقا برو برات ثبتش می کنن ...منم دوباره برگشتم اموزش و به خانم .. گفتم که مدیر گروه گفته مشکل حله ...خانم .. گفت که باید بری ازش بخوای بنویسه تا من کارت رو انجام بدم !! ( آخه یکی نیست به این بیشعور ها بگه که شما که کار کردن با سیستم جدید رو بلد نیستین غلط می کنین سیستم قدیمی رو عوضش می کنین ) خلاصه برگشتم پیش همون خانمه و با التماس بهش گفتم کار منو انجام بده که نمی دونم چی شد و دلش به رحم اومد و مثلا کارمو راه انداخت ( آخ اگه یه روز کاره ای بشم من می دونم و ... !!) دوباره برگشتم اموزش و این دفعه خوش بختانه بهم برنامه رو دادن

 

... 

دقیقا ساعت سه و نیم من انتخاب و.احدم تموم شد .. دیگه نمی تونستم سر پا بایستم ..سرم از درد داشت منفجر می شد از ساعت هفت صبح یه لحظه استراحت نکرده بودم

  

امروز که رفته بودم دانشگاه بچه ها بهم می گفتن نمیتونی درس مشاوره رو بگیری چون پیش نیاز رو رعایت نکردی ... ( گفته بودم که ادم خوش شانسی ام ؟ ) حالا باید تو حذف و اضافه بازم برنامه رو تغیر بدم و باز هم منو خانم ... اموزش و مدیر گروه محترم و ... نقطه از سر خط

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٥ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ توسط رضا.م نظرات ()

Design By : Pichak