اینجا همیشه زمستان است...

با قطـــــــــار بیـــــا جنــــوب و/ آنجــــــــا پیــــــاده شــو /هر کجا بابـــــونه دیـدی بـو کــن /مــــــــن اونــ جـــــام

يكي را دوست مي دارم

ولي افسوس ، او هرگز نمي داند .

نگاهش مي كنم شايد بخواند از نگاه من كه

او را دوست مي دارم .

ولي افسوس ، او هرگز نگاهم را نمي خواند .

به برگ گل نوشتم من كه

او را دوست مي دارم .

ولي افسوس ، او برگ گل را به زلف كودكي آويخت تا او را بخنداند .

به مهتاب گفتم : اي مهتاب

سر راهت به كوي او سلام من رسان و گو كه

او را دوست مي دارم .

ولي افسوس ، يكي ابر سه آمد ز ره ، روي ماه تابان را بپوشانيد .

صبا را ديدم و گفتم :

صبا دستم به دامانت ، بگو از من به دلدارم كه

او را دوست مي دارم .

ولي افسوس ، ز ابر تيره برقي جست و قاصد را ميان ره بسوزانيد .

كنون وامانده از هرجا ، دگر با خود كنم نجوا

يكي را دوست مي دارم

ولي افسوس او هرگز نمي داند

نوشته شده در جمعه ٤ اسفند ۱۳۸٥ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ توسط رضا.م نظرات ()

Design By : Pichak