اینجا همیشه زمستان است...

با قطـــــــــار بیـــــا جنــــوب و/ آنجــــــــا پیــــــاده شــو /هر کجا بابـــــونه دیـدی بـو کــن /مــــــــن اونــ جـــــام

وقتی که بچه بودم عصر ها که بيرون می رفتم هميشه سعی می کردم در جهت حاشيه روشن اسمان به انجايی که افق همچون اتش می درخشيد بروم نه به سمت قسمت تاريک اسمان اما حالا عرصه زندگی برای من تيره و تار شده چون پشت به نور ايستاده ام ...

دلم می خواد گريه کنم اما گريه هم هميشه انسان رو  و تسلی نميده ... اشک ها موقعی تسلی  و شفابخش هستند که در سينه به جوش امده و ابتدا به سختی و بعد به راحتی جاری شوند و غم و غصه درونی را از ميان بردارند ولی اشک های سردی هم وجود دارد که به زحمت جاری می شوند و بر اثر سنگينی غم اندوهی که بر دل نشسته ست از درون قلب جرحه دار جاری می شوند و کمترين ارامشی به ادم نمی بخشند اين اشک ها زاييده فقر و احتياج است و کسی که تاکنون چنين اشک هايی نريخته ا ست هرگز احساس بدبختی نکرده است..

زندگی برای من اين قدر تلخ و ناگوار و زشته و به قدری از خودم و از عشقم و غمی که سراپای وجودم رو فرا گرفته بی زار و شرمنده ام  که می توانم با رويی خوش از مرگ استقبال کنم اما ... هنوز روز های سخت و شب های هولناکی رو در پيش رو دارم

به طور خيلی دردناکی از زندگی رنج می برم ....

                                            

                                                   

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٤ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ توسط رضا.م نظرات ()

Design By : Pichak