اینجا همیشه زمستان است...

با قطـــــــــار بیـــــا جنــــوب و/ آنجــــــــا پیــــــاده شــو /هر کجا بابـــــونه دیـدی بـو کــن /مــــــــن اونــ جـــــام

گام بر مي دارم و مي رم .. آهسته و تنها .. نمي دانم كجا ..فقط راه مي رم و فكر مي كنم ..

. ايستادم. آيا راه را اشتباه آمده ام؟ نظر به اطراف كردم، اما جز سياهي نديدم. فرياد زدم: خدايا! كجايم من؟ اين چه حالي است؟ خدايا! چرا تنهايم؟ من نمي دانم چه كنم؟ پيش روم يا بازگردم؟ خدايا! ديگر توان رفتن ندارم. نمي دانم به كدامين سو روم؟ مقصدم كجاست؟ خدايا! ... تنهايم ...

خدايا خسته ام ..خدايا ديگر زندگي برايم خوشايند نيست نفسم سنگين و دلم شكسته .. چشمانم از هر چه خم ابرو و گيسوان پريشان است خسته شده ! خدايا خسته ام !
خدايا درمانده ام !

و آيا كسي هست كه لااقل يك بار به فكر من نيز بيفتد ... ... ... نمي دانم!!

 

سهم من از زندگي چيه ؟ غير از غم و غصه تا حالا نصيبي نبرده ام ..لحضه لحظه زندگي من پر است از  رنج و غم و تنهايي ...كسي حرف منو مي فهمه ؟ كسي هست به فكر من باشه ؟‌

كاش ..كاش حداقل عاشق نمي شدم .. دردم كم بود ؟ غم و غصه م زيادم بود ؟ چرا خودم رو درگير كردم ؟ اون چي داشت كه من دل و دينم رو چوب حراج زدم ..؟

خدايا ! طاقتم طاق شده و تحملم تمام !! طاقت و تحملي طولاني مي خواهم و اينو كه ديگه از من دريغ نمي كني كه ؟؟

نوشته شده در دوشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٦ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ توسط رضا.م نظرات ()

Design By : Pichak