اینجا همیشه زمستان است...

با قطـــــــــار بیـــــا جنــــوب و/ آنجــــــــا پیــــــاده شــو /هر کجا بابـــــونه دیـدی بـو کــن /مــــــــن اونــ جـــــام

سکوت می کنم، همه لحظه های دلواپسی هایم را سکوت می کنم، بغض فشار می آورد و حالا همین تلنگر صدای تو برای من و این بغض لعنتی کافی است!

گِله ای نیست، کمی دلتنگی است و دلنگرانی!

گاهی انگار باید عادت کنم!

 

لبخند آخرین من دروغ معصومانه بود...
برای پنهان کردن داغ دل ویرانه بود...
من مات مات از بازی شطرنج عشق می آمدم...
شاه مهرهء دل رفته بود من لاف بردن میزدم...
قلعهء دل...
اسب غرور...
لشکر تارومار عشق...
دادم به ناز رخ تو...
این همه یادگار عشق...
گفتم ببر هر چی که هست...
رقیب جلد چیره دست...
گفتی تو مغروری هنوز با فتح این همه شکست !..

                            

نوشته شده در شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٦ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط رضا.م نظرات ()

Design By : Pichak