عصر یک روز پاییزی...

گاهی وقتا مشغله های زندگی و روزمره های پیش پا افتاده چنان آدمی رو درگیر میکنه که همه چی رو از یادش میبره ؛یادش میره که یه چیز هایی تو زندگی بودن و هستن که الان از یادش رفته ؛دوستی ؛رفیقی؛خاطره ای ؛شایدم خودشو از قصدبه اون راه میزنه ؛فکر میکنه اینجوری بهتره ؛و سال ها می گذره ...

یه روزی ؛یه جایی ؛ یه زمانی ؛ یه اسمی؛اهنگی ؛خاطره ای چیزی یهو بهش تلنگر میزنه ! یه دفعه اونو پرت میکنه به جاهایی که یه زمانی داشته ازش فرار میکرده ؛دلش میگیره؛ یاد اون وقتا می افته ؛یاد اون ...از خودش می پرسه:راستی الان اون کجاست ؟چیکار میکنه؟ اصلا زنده ست ؟خوشبخته ؟چه جوری باید ازش خبربگیرم ؟!میره سراغ دفترچه تلفن ؛سراغ وبلاگش؛سراغ ادرسش؛سراغ خاطره هاش همه اون لحظات مثه یک فیلم از ذهنش میگذره همیشه ته ؛ته ته دل هر ادمی ؛اونجا که جای هیچکس نیست ؛یه چیزی پنهونه؛تو شلوغی های زندگی  از یاد میره اما یه روز ....؟یه روزی ادم میره سراغ ش! که دیر شده ....

سهم من از تو اما ؛ فقط یه یادت به خیر ساده میشه ....

/ 8 نظر / 33 بازدید
پگاه

"!میره سراغ دفترچه تلفن ؛سراغ وبلاگش؛سراغ ادرسش؛سراغ خاطره هاش همه اون لحظات مثه یک فیلم از ذهنش میگذره همیشه ته ؛ته ته دل هر ادمی ؛اونجا که جای هیچکس نیست ؛یه چیزی پنهونه" بیا تا دیر نشه قدر من رو بدون ! [نیشخند]

پگاه

باور کن عاشق شدی خودت خبر نداری اما !

فقط من!

خیال داری با حس نوستالژیکت خودکشی کنی؟! بیا در زمان حال و با ما باش آقا رضا...

صبا

این طوری دیگه ... کاریش هم نمیشه کرد[گل]

ایکسا

خوشبحالت با این سهمت...ما که همینم نصیبمون نشد[خنثی]

منم دیگه

اره واقعا

zahra

واقعا... [افسوس]