به پیش روی من تا چشم یاری میکند دریاست
چراغ ساحل اسودگی ها در افق پیداست

در این ساحل که من افتاده ام خاموش
غمم دریا دلم تنهاست

وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست!
خروش موج میکند با من نجوا :

که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت ...
که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت ...

مرا ان دل که بر دریا زنم نیست
ز پا این بند خونین بر کنم نیست

امید انکه جان خسته ام را
به ان نادیده ساحل افکنم نیست!

/ 5 نظر / 2 بازدید

از تمام این روزهای تلخ و غمگین خسته ام...

حميدرضا

سلام. می بخشی اينقدر دير به دير سر می زنم دوست خوبم... شعر زيبايی... اما تو نبايد نا اميد باشی مطمئن باش فردايی هم وجود داره که توش تو می تونی شاد باشی...

مک

عاشقي را شرط اول ناله وفرياد نيست تا کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست عاشقي مقدورهر عياش نيست غم کشيدن صنعت نقاش نيست مراقب گرمای دلت باش تا کاری که زمستان با زمین کرد زندگی با دلت نکند

تابان

سلام..نميدونم چی بگم.اولين باره که دارم به وبلاگی نظرم رو ميگم.تنها چيزی که به ذهنم ميرسه اينه که فرصتها تو براحتی از دست ندی.چون ؟آرامش روانی وقتی بدست می ياد که در زمان حال زندگی کنی.پس گذشته را رها کن واز آينده نترس.در پناه خدا