شور وحال کودکی برنگردد دریغا ...

می‌روم هر روز با این شیطنت‌های ملیح
دست در دست تو تا رنگین‌کمان کودکی

اپیزود اول:

جمعه همیشه منو یاد مدرسه می ندازه؛فردای جمعه روز سختی بود؛بایددوباره می رفتیم مدرسه و اون درسای مزخرف و بی معنی !اما یه خوبی داشت ؛بچه ها !اونا بودن و مدرسه هم شیرین میشد ؛زنگ ورزش که معلم  یه توپ می نداخت برای ما و خودش می رفت دفتر چایی می خورد!گاهی هم می اومدبا ما بازی می کرد؛دیروز یاد اولین مدرسه م افتادم کلاس اول اونجا درس خوندم ؛همیشه اولین ها تو ذهن ادم باقی می مونه ؛رفتم اونجا ببینم چی شده ؟هنوز هست ؟ جالبه مدرسه مون اون موقع یه خونه بود؛دیروز رفتم اونجا ؛ هنوز خونه اونجا بود ؛همون در ؛همون ترکیب خونه حفظ شده بود ؛اصلا انگار گذر زمونه رو اونجا تاثیر نذاشته بود!ساختمانهای اطراف جدید بودن اما اونجا ..

بچه بودیم؛از کوچه و بازی ها و بچه ها باید جدا می شدیم می رفتیم جای جدید؛سخت بود اولش؛به زور کتک منو بردن مدرسه!اما عادت کردیم؛باورتون میشه هنوز بچه های کلاس اول رویادمه ؟فقط همون سال باهم بودیم!گاهی می بینمشون؛صدا میزنن!فلانی یادته منو؟

از اونجا رفتم یه مدرسه دیگه؛یادمه با یه نفر دوست شده بودم؛خیلی صمیمی بودیم؛یه روز از بوفه مدرسه یه شیرینی گرفیتم که خیلی تندوتلخ بود؛تو هر بسته 10 تاداشت.من یکی خوردم حالم بد شد؛بهش گفتم تو نخوری ها ؛ادمو میکشه !خلاصه یه روز دیدم این رفیق ماخیلی تو لکه!بیحوصله ست؛بهش گفتم چته ؟گفت مادرم دعوام کرده؛ بابام هم کتکم زده ...

زنگ تفریح بود دیدم رفت حیاط پشتی ؛ رفتم ببینم چیکار میکنه ؟دیدم نشسته و داره یه بسته از اون شیرینی های کذایی رو می خوره ! گفتم چیکار میکنی؟ گفت میخام خودمو بکشم!!همه ده تا شیرینی رو می خورم تا بمیرم!منم دوان دوان و الله الله گویان و دست بر سر زنان  رفتم تو دفتر و به ناظم گفتم که چه نشسته ای که فلانی داره خودشو می کشه ! اونم که تو چرت و عالم هپروت داشت سیر می کرد از جا جست و  همچون تیری که از چله کمان رها شده باشد با من همراه شد !خلاصه طرف رو بردیم دفتر و ناظمه هی می گفت چی خوردی ؟ هول شده بود بیچاره !ترسیده بود نکنه بمیره خونش بیافته گردنش ؟من گفتم اون شیرینی ها رو خورده ؛وقته بسته رو دادم دستش و گفتم هر کی اینارو بخوره میمیره ! یک نگاهی به من کرد و بعدش یه پس گردنی به اون رفیقم ما زدوگفت منو مسخره کردین؟اخه کدوم جونوری با خوردن شیرینی میمیره ؛ فردا با اولیا دم !! میاید مدرسه گوساله ها !! وبعدش چند تا چوب هم زد کف دستمون خلاصه ما به طور تجربی یادگرفتیم که ادمیزاد با خوردن این چیزا نمی میره!

اپیزود دوم :

هی میگفتم بچه ها بی خیال شین ؟اخه چیکارش دارین بیچاره رو؟ گفتن نه !باید تو هم سنگ بزنی !!طرف خونه ش روبه روی  کوچه بود ؛تابستون و اوج گرما ؛ما هم تو کوچه نشسته بویم زیر سایه  درخت کاج که نماد کوچه ما بود ! سه نفر بودیم؛دیدم واقعا تو اون گرما چیزی نیست که سرمون باهاش گرم شه ؛ سگم هم از لونه ش بیرون نمی اومد اون موقع !خلاصه مجبور به همراهی شدم ؛با هم سنگ پرت می کردیم طرف در خونه اون ! می زد به در صدا میداد وحشتناک !من اما الکی می زدم اون طرف تر تا نخوره به در ...یهو دیدم در خونه باز شده و صاب خونه با یه چوب دوید طرف ما ؛پا گذاشتیم به فرار ؛ من یه لحظه به خودم گفتم من چرا فرار می کنم ؟من که به در نزدم که ؟

حکایت شده بود اون دو تایی که رفته بودن جنگل واسه شکار ؛اولی تیر می زنه به یه  پلنگ  زخمی میشه و می افته دنبالشون ؛ فرار می کنه میره بالای درخت ! به دومی میگه تو هم بیا بالا ؛ میگه  به من چه ؟ مگه من زدمش ؟!!

منم دیدم وایسادن به ریسکش نمی ارزه ! پلنگه زخمیه و حرف حساب سرش نمیشه ! سر کوچه هر کدوم به یه طرف رفتیم ؛ بهترین جا نصیب من شد ؛ ادم عاقل هیچ وقت نمی اومد  دنبال من ؛اما مثه این که اون عاقل نبود ! اونارو ول کرد و دنبال من می دوید ؛من بدو ؛ اون بدو ؛ من بدو ؛ اون بدو ...هی می گفتم حالا خسته میشه ؛حالا خسته میشه دیدم نه !نگاهی به پشت سرم کردم دیدم چهره مصممی داره؛ انگار دو صدمتر المپیکه و منم اوسیم بولت و اونم قسم خورده از من جلو بزنه ! ول کن نبود ؛فرق ما دو تا این بود که اون از پی کتک زدن من می دوید و من از ترس جونم !! خلاصه از چست و چابکی کودکیم استفاده کردم و کله کردم تو یه پس کوچه و با سرعت بیشتر قالش گذاشتم و اونم دیگه دید دستش به من نمی رسه وایساد و با صدای بلند ذکر خیر منو می گفت و دعای خیر بدرقه راهم می کرد !

درسی که از این واقعه گرفتم این بود که دفعه دیگه دقیقا بزنم تو در خونه ش تا اگه افتاد دنبالم بهونه خوبی برای فرار داشته باشم ..!

اپیزود سوم :

اون موقع مثه حالا نبود که بازی های کامپیوتری و موبایل و این چیزا باشه ؛نهایت بازی ما این بود که بریم کلوپ و اتاری بازی کنیم که اونم بازی تجملاتی بود و ما هم بچه پایین بودیم ! یه فوتبال دستی داشت که ارزون تر بود ؛5 تومنی می نداختیم توش و بعدش با 5 تا توپ بازی می کردیم ؛اون موقع 5 تومن خیلی بود !!اما ما روش دیگه ای پیدا کردیم !روش تقه ! پول رو نمی نداختیم اون تو ؛یه کم شلوغ می کردیم تا حواس صاحب کلوپ پرت شه بعد زیر فوتبال دستی یه کشو بود که باید دستگیره رو می کشیدیم تا توپا بیاد بیرون ؛ما پول رو با دست می گرفتیم و می ذاشتیم اون جا اما نمی انداختیم ! بعد با یه تقه محکم به اونجا و کشیدن دستگیره توپ ها می اومدبیرون! و ما چند دست مجانی بازی می کردیم !! به علت افراط و تفریط موضوع لو رفت ؛ ما یاد گرفتیم که اسراف چیز بدیه !!

اپیزود چهارم :

فوتبال دم دستی ترین و ارزونترین تفریح ما بود ؛ جام برگزار می کردیم؛تیم های محله دیگه هم می اومدن و پول میذاشتیم و بعدش بازی می کردیم و تیم قهرمان پول ها رو می برد ؛ما تیم خوبی داشتیم ؛تا نیمه نهایی اومدیم ؛قبل فینال بود ؛بازی حساسی بود ؛یکی از بجه ها که از ما بزرگتر بود و به نوعی مربی تیم بود خیلی جوشی بود !!اصن اعصاب نداشت !خلاصه ما تو بازی ازش حساب می بردیم ؛بازی که شروع شد ماخیلی بد بودیم و 4 تا خوردیم و یکی زدیم !اواخر بازی این مربی ما ازدست ما حسابی شاکی بود و از الفاظ بووووق استفاده می کرد !ولی دید نه فایده نداره به ما گفت شلوغش کنید و بگین داور به نفع می گیره و بازی نکنیم ! اونم فقط 5 دقیقه مونده بود تا بازی تموم بشه ! اطاعت امر کردیم و بازی رو نیمه کاره ول کردیم و رفتیم ! خلاصه بحث و جدل شد و اینا قرار شد داور رو عوض کنن و به علت تاریکی هوا ادامه بازی رو بذارن فردا ...خب اون تیم هم سه تا جلو بود و به خودشون مطمئن ! قبول کردن ؛فردا صبح این مربی ما حسابی مارو توجیه کرد که اگه ببازین چک و لقد در انتظارمونه !ما هم از ترس جون رفتیم تو زمین و بازی رو طوفانی شروع کردیم ؛تو عین ناباوری بازی رو مساوی کردیم ؛ اونا مات و مبهوت بودن که چی شده ؟ چیزی نمونده بود بازی تموم بشه که یه توپ گیر من اومد و با یه ضربه فنی تیر خلاص رو به پیکره تیم مقابل زدم ؛ و شدم قهرمان ملی !! بازی رو ما بردیم ؛ اونم در حالی که حق ما نبود ؛تیم حریف مونده بود که چی شده که اینا یه شبه دلاوران نام آوران شدن؟ فینال رو هم بردیم و قهرمان شدیم و پولا رو زدیم به جیب !!

ما یاد گرفتیم که نباید ناامید بشم !!! همیشه راه جر زنی بازه ؛گاهی باید تیری در تاریکی انداخت ؛ و این که همیشه یکی مثه داور پیدا میشه که کاسه کوزه ها رو سرش بشکنیم و راه فراری از بن بست پیدا کنیم !!

اپیزود پنجم :

بازم بگم یعنی ...؟

 

/ 36 نظر / 33 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زخمی

به به چه دستی به سر و روی خونت کشیدی :)

پگاه

حالا چرا صورتی ؟! عاشق شدی ؟!

پگاه

دامپزشک ، پزشک ، پرستار ، مدیر ، روانشناس ، مهندس ، ادیب که نیستی ! دیگه چی میمونه !؟ اقتصاد ؟ دبیر ؟ علوم پایه ؟ تاریخ؟ جغرافیا ؟ تربیت بدنی ؟

خودم

هیییی!! حالت چطوره رفیق..؟ چند سال از دوستیمون میگذره..؟ بیشتر از 7 سال، نه..؟

asali

اینارو گفتی که مثلا بگی بزرگ شدی[زبان] خوب باشه قبول!

homa

ازین قالب خوشم میاد.اون قالبو می دیدم نخونده در می رفتم[نیشخند] آخییییییییییییییییی...چه دوران با مزه ای داشتی.بازم بگو ! از اپیزود اول هم نتیجه می گیریم که اول مطمئن باشیم کدوما آدمو می کشه بعد!!! جدا از شوخی این مدیرتون دلش نسوخت واسه بچه ی کوچیکی که می خواد خودکشی کنه...[خنثی]

پگاه

پس تو هم سوسیس می فروشی ! صورتی یه کم دختروونه نیست !؟

مریم

اپیزود 5 : ؟؟ بازم خاطره داشتی یعنی ؟ بابا حافظه ! [مغرور]

من اول و دوم دبستان با هیچ کس دوست نبودم . دلم نمی خواست با کسی صمیمی بشم . یه کمی گنده دماغ بودم .