شاید باید موند ... شاید باید رفت. شاید باید نموند...!

این خدمت سربازی هم برای من دردسر شده !  هر چی سعی کردم ازش فرار کنم دیدم نمیشه .. این شتر بدجوری سمجه !! اومده در خونه نشسته و بلند نمیشه ! نمیدونم برم ؟ نرم ؟ خلاصه بدجوری منو کلافه کرده .. دلم می خواد یه مدت از این شهر دور شم .. برم یه جای دیگه .. جایی که هیشکی منو نشناسه .. خودم باشم و خودم ...!

 

از غربتی به غربتی وقتشه که سفر کنم!

وقتشه این  آواره    رُ دوباره دربه در کنم !

وقتشه جا بذارم خاطره های تلخمُ !

وقتشه از این جا برم ! وقتشه که خطر کنم !

 

                         

/ 13 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مداد کوچولو

دوباره سلام. نمی دونم چی بگم؟؟؟وقتی پست های قبلیه وبلاگت رو خوندم تنم یخ کرد.ماتم برد و در جا موندم. از خودم بدم اومد که اینهمه مدت از تو بی خبر بودم. واسه مادرتون... آقا رضا من واقعا امیدوارم که خدا کمکتون کنه که به همه مشکلات غلبه کنید. من می شنوم رنگ صدا را آبی آهنگ تر ترانه ها را آبی در موج بنفش عطر گل می بینم موسیقی لبخند خدا را آبی

رضا

خره با مدرک میری خدمت حالشو میبری نشستی اینجا میگی شتره؟؟ عجبا!! میری اونجا چن نفرو میسپارن بهت هروقت دلت گرفت بکششون جلو یکی یکی بزنشون دلت وا شه

رضا

اوووووو مداد کوچولو!!! هنوز زندس ؟! چه بیوفا دراومد این ! خبر داری از اون دوران فقط منو تو موندیم؟! آخرین بازمانده های بلاگینگ 84 !!![سبز]

حمیدرضا

سلام. ما بی معرفت و نامرد و نا لوطی نیستم اگه هستیم ببخشید[شوخی]... بهترین موقعیت برای تو برای اینکه حداقل یه چند ماهی از خونه دور باشی و یه محیط جدید رو ببینی و فکرت ازاد بشه همین سربازی رفتن برای تو هستش. در ضمن می تونی با توجه به وضعیت بعد از دوره اموزشی بیایی شهر خودتون خدمت بکنی.

لیلا

اینجوریاست ؟ طبق قانون پایستگی شادی از بین نمی ره بلکه از قلبی به قلبی دیگر منتقل می شود من هم خوشحال شدم ولی امیدوارم وبلاگت همیشه برقرار باشه[چشمک]

homa

hame ya shayad behtare begam kheyliya deleshoon mikhad beran jaii ke hichkaso nashnasan hichkasam oonaro nashnase... kashki mishod!

homa

حال خیلیا خوب نیس... خیلی کم ژیدا میشه ادما از زندگیشون راضی باشن... ولی میشه کار دیگه ای هم کرد؟! منو یادته؟! سه سال ژیش می نوشتم...الانم می نویسم... سه سال پیش هیچ بودم...الان همونم نیستم!

homa

سلام![لبخند] خوشحال که بعد از اون همه مدت دوباره دیدمت! و خوشحالتر اینکه تو این مدت با رضا در ارتباط بودین... اول بگم که دوباره اپ کردم و این بار دلیل اپم 90 درصد تو و نوشته هات بود... بعدم بگم که... خیلی کارایی که قبلا می کردم و خیلی وقته نمی کنم... اما فک کنم دوباره جمعه شبا منتظر بهزاد بیدار بمونم! خوش به حال اون...چون هر کی عوض شه دل اون مث همیشه شاد میمونه![چشمک] تو چی؟ هنوز می گوشی شب هفتمو؟! شادمهر چی؟!البوم جدیدشو شنیدی؟ یادمه اخرین ترانه ای که سرش بحث کردیم موندن و سوختن و ساختنش بود! یادته؟!

homa

میخوام شروع کنم واسه کنکور بخونم!(میبینی؟حسابی پیر شدم!) واسم دعا کن... منم همیشه برات دعا میکنم... واسه همتون... تو...رضا...

homa

این پرشین بلاگم اخره عمرشه! اوخ اوخ! این رضاس که به تو سر زده! خاک به سرم من فک می کردم نیماد اینجا! نچ نچ! چقد دلش خواسته خفم کنه!