گاهی وقتا ، هیچی با هیچی فرقی نمی کنه !

روزی سگی داشت در چمن علف می خورد سگ دیگری از کنار چمن گذشت چون این منظره را دید تعجب کرد و ایستاد آخر هرگز ندیده بود که سگ علف بخورد!

ایستاد و با تعجب گفت: اوی ! تو کی هستی؟ چرا علف می خوری؟

سگی که علف می خورد نگاهش کرد و باد در گلو انداخت و گفت :من؟ من سگ قاسم خان هستم ...!!!

سگ رهگذر پوزخندی زد و گفت :سگ حسابی! تو که علف می خوری؛ دیگه چرا سگ قاسم خان؟ اگر لااقل پاره استخوانی جلوت انداخته بود باز یک چیزی؛حالا که علف می خوری دیگه چرا سگ قاسم خان؟ سگ خودت باش...!!

کتاب "زمستان بی بهار" / ابراهیم یونسی

/ 38 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پگاه

تو باز رفتی تو لاک خودت ؟

مرجان

تو چرا هي ويندوزت ميپره ؟! ببين چكار ميكني با بدبخت هي خودشو نابود ميكنه از دستت ! [نیشخند]

مرجان

تعداد كامنتا هي زياد ميشه ولي همچنان كامنت من از آخر اوله ! [نیشخند] از آخر به اول تاييد ميكني ؟! [خرخون]

فقط من!

با بهار موافقم ! تا رضا درگیر سیستمشه میشه باهاش مخالفت کرد !

صبا

این سگ دومیه عجب عاقل بوده[متفکر]

پگاه

یعنی تو کل شهر شما همون یه دونه کامپیوتری هست !؟

پگاه

بچه ام بهار اسمش اینترنشنال است دیگه قربون قد و بالاش برم من [قلب]

چراغی در افق

میخوام تو این جشن سرور برم سر خیابون یه کمپ بزنم اسمشم بذارم " پایگاه کمک به ویندوز پریده ها " ! دوستان گرامی هر کسی کمک نقدی و غیر نقدی داره بیاره که برای این آقای رضا یه سیستم جور کنیم تا خیال هممون راحت باشه که تو لاک خودش نیست [نیشخند]

مرجان

كامنت من خيلي سر راه بود انگار ! [چشمک]