رفیــــقِ خوبِ روزهـــــــــــــــــــــــا...

شاید برای من به طرفه العینی گذشت ..! اما گذشت ..شاید اون روز داغ مردادی 84 هیچ وقت به ذهنم خطور نمی کرد که این همه مدت طول بکشه ...

 هیجان این که شاید یه نفر تو این دنیا شبیه من باشه ..ادمای جدید ..افکار جدید ..ادمایی که شاید هیچ وقت نمی شد ببینمشون ...اما حسشون می کردم ...

اومدن ..رفتن ..بی خبر ..گله ای نیست ..از کسی که  طلبکار نیستم ..

شاید تنها بودن ..شاید اونام دنبال کسی شبیه خودشون بودن ...شاید تونسته باشم که گوشه ای هر چند ناچیز تنهایی شونو پر کرده باشم ..

دورشون شلوغ شد ..زندگی و درس و کار و مشغله ... یه روز اومدن یه روزم رفتن .. حالا بی خبر ..از کسی طلبکار نیستم ..

 

""از همان اول / می آیند که بروند / می آیند که نمانند ..

 یادت باشد .. / هیچ وقت دل نبندی به بودنشان..

چون وقتی بروند...

تو می مانی و دلـــــی که دیگر تا ابـــــد

دل نمی شود برایـــــــت ..."""

     ( حمید مصدق)

از این که جزیی کوچیک از زندگیشون بودم و منو هر چند کم به عنوان یه دوست قبول کردن  از شون ممنونم ...

ده سال از همیشه زمستان.. گذشت ..رفیق خوبِ روزها ..رفیقِ روز هـــای خوب ..

روزای خوبی بود ..گذشت اما ...دیگه حسی ندارم ..دیگه از رفتن ها خسته شدم ...از این که نیستم ..از این که وب م رو ساکت گذاشتم ...

خیلی حرفا موند ...ناگفته های زیادی ...پُر از حرفم اما حرفی ندارم !

 فقط تـــولــدتـــــــ ...ادامه نداره ..همین!

 

نمى شود اینطور که... / وقتى مى رود / تو جا بمانى

 وقتى مى روى

 باز هم تو جا بمانى !

 جا ماندن درد دارد ..

 نمى شود / ته مانده ى آبى باشى که

 نه می نوشند  / نه دورت می ریزند...

 تنها ترکت می کنند... تا خشک شوى !

 اصلا نمى شود که

 هم بروى و هم بمانى و هم ترکت کنند و هم ننوشند ..

 وقتى کسى بیادت نمى آورد

 چطور فراموشت کند ؟؟؟!

 

{ میثم کیانی }

/ 0 نظر / 27 بازدید