مثل رودها که تقدیرشان دریاست

غم نان آنقدر بزرگ نبود
ولی از کاهمان چه کوهی ساخت
از همان دردهای کوچک مان
واقعا مرگ با شکوهی ساخت

      ***

روی زانوت دست بگذاری
مثل یک قهرمان بلند شوی
و ببینی به پات زنجیر است
نشود سوی مقصدت بروی

    ***

گم شوی توی زندگی خودت
مثل یک موش توی تو در تو
هی بیفتی به دامن تله ها
و نفهمی ته اش پنیرت کو

     ***

زیر این بارهای اجباری
نشکنی ناگزیر خم بشوی
بعد با فکر چاره جویی درد
بروی ساکن حرم بشوی

     ***

هی بگویند اهل کار نبود
و تو مادام خرد تر بشوی
به هوایی که دست بردارند
بروی کار کارگر بشویناراحت

    ***

تف کنی روی مدرک و عنوان
ماله و بیل همدمت بشوند
بعد هی حرف های پشت سرت
لکه ی روی دامنت بشوند

      ***

هیفده سال حفظیات چرند
هیفده سال آب بابا نان
هیفده سال خون دل خوردی
برسی عاقبت کجای جهانافسوس

    ***

درس خواندی به عشق حظ پدر
که عصاگیر پیری اش بشوی
مثل یک مرد درس خواندی درس
باعث سر به زیری اش بشوینگران

    ***

بیست و چندین بهار طی شده است
و تو نان آور پدر نشدی
به خودت فحش می دهی که چرا
سال ها یاور پدر نشدی

    ***

غم نان عود می کند تا باز
رشته هایت به پنبگی بروند
روزها بی پشیز در جیبت
صبح تا عصر هی سگی بروندناراحت

    ***

با خودت فکر می کنی که خدا
کرم اش را کجا رها کرده است؟
که خدا هم شبیه آدم هاست؟
که خدا هم همیشه نامرد است؟

    ***

می روی پارک چای می نوشی
می روی بغض می خوری با چای
بغض یعنی نه راه پس و نه پیش
می زنی توی پارک داد:" آهای

    ***

این جهان طبق اقتضای خودش
گاه مغرور و گاه ملتمس است
اولش نطفه آخرش لاشه
زندگی چوب هر دو سر نجس است."

    ***

با خیالی که تو جنون داری
دل مردم برات می سوزد
و نگاه عجیب وق زده شان
بر دهانت سکوت می دوزد

    ***

می روی دورتر شوی از پارک
فال حافظ به دست می آیند
بچه های لطیف فال فروش
که تو را مثل گرگ می پایند

    ***

فال با طعم مرغ عشقی که
دلش از بال و پر زدن خالی است
غزل غم مخور اگر باشد
باز هم شعر تلخ و بی حالی است

    ***

شب رسیده است و تو نفهمیدی
که تنت را به خانه تان بردی
کاش امشب کسی نپرسد که
"داداشی جون واسم چی آوردی؟"

    ***

همه خوابند و خانه تاریک است
همه خوابند و خانه بغ کرده است
همه خوابند و باز بدجوری
بی کسی خانه را قرق کرده است

    ***

در سر بالشم پر از فکر است
خواب با چشم هام درگیر است
ترس دارم ببینم امشب هم
توی کابوس پام درگیر است

    ***

مثل یک قهرمان بلند شوم
باد موهام را سفید کند
بعد طوفان بیاید و من را
مثل یک وهم ناپدید کند

    ***

فکر کن روز سگ دو و شب جنگ
زندگی اتفاق خوبی نیست؟
نه در و پنجره نه یک روزن
سرنوشتت اطاق خوبی نیست؟

    ***

مثل یک قهرمان بلند شدم
به زمین خوردم و اسیر شدم
خواستم تا جوانه ای بزنم
بیست و چندین بهار پیر شدم

    ***

غم نان آنقدر بزرگ نبود
ولی از کاهمان چه کوهی ساخت
از همان دردهای کوچک مان
واقعا مرگ با شکوهی ساخت

شعر از :محسن حسین پور

/ 10 نظر / 12 بازدید
آیدا

ا؟ مگه ادامه مطلب داری؟ ااااخ نخوندم ندیدم[چشمک]

آیدا

در سر بالشم پر از فکر است خواب با چشم هام درگیر است ترس دارم ببینم امشب هم توی کابوس پام درگیر است .. از این بخشش خیلی خوشم اومد ..

فاطمه

این درد خیلیاست رضا اینهمه درس و زجرکشیدن که آخرش بشه چی؟ غم نان خیلی بزرگه

زخمی

منم این شعر رو خیلی دوست دارم تو یه وبلاگ اختصاصی شعر خوندمش لینکش رو هم تو فیسبوکم گذاشتم این ملت بی ذوق لایکش نکردند!

homa

من الان خودمو به اون راه زدم.تو موود شعر خوندن نیستم![اوه]

پگاه

تا آخرش خوندم البته !

پگاه

مثل یک قهرمان بلند شدم به زمین خوردم و اسیر شدم خواستم تا جوانه ای بزنم بیست و چندین بهار پیر شدم تف به این زندگی !

صبا

شعر خیلی خوبی بود ... متاسف ام که این طور شده ... ممنون از اقای حسن پور که این شعر رو گفتن و ممنون از شما که اون رو به ما نشون دادی هیچی نمی تونم بگم ... دلم میگره برای اون هایی که دردشون تو این شعره

پگاه

حرفهای دل من هم بود این شعر . نتیجه اش اینه !