بالاخره برگشتم...

اینجا یه منطقه ای داره که به داشتن انار معروفه ! اصن انار نیست که ..موز ِ ! به هر حال یه رفیقی هم دارم از اونجا که هرازگاهی برام انار میاره ... الانم یکیشو دون کردم تو کاسه ؛همچین طعم ملسی هم داره ..همین طور که داشتم انار رو دون می کردم یاد این شعر سهراب عزیز افتادم :

 من اناری را می کنم دانه به دل می گویم:

خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود..

می پرد در چشمم آب انار : اشک می ریزم...

چه خوب بود مردم دونه هاي دلشون پيدا بود ..بفهمي چي تو دل دارن ...چيزي كه ميگن از ته دله ؟ يا يه چيزي مي گن كه به هر حال يه چيزي گفته باشن ! چقد اين روزا خودمو از همه دور مي بينم ؛ فرسنگ ها اطرافم پر از خاليه ! كسي دورُ ورِم نيست ...

چي شد كه اصن اينجا اومدم ؟ همون اول اولش ...اصن چرا اومدم ؟؟

شايد اشنايي با يه نفر كه باعث شد منو تو اين فكر بندازه كه يه وب داشته باشم؟



/ 0 نظر / 102 بازدید