بدخاطره...

 بدخاطره...

عجب بارونیه ؛انگار نمی خواد بند بیاد؛انگار خدا یادش رفته شیر آب رو ببنده ! پیرزن در حالی که بقچه ای در دستش بود و زیر لب غر می زد از در وارد شد و گوشه ای نشست و به پسرش سلام کرد ؛غذا رو از توی بقچه در اورد و سفره رو پهن کرد و رو به پسرش گفت :چه خبر پسرم ؟ امروز حالت چطوره ؟ خوبی ؟ دیشب کمی ناخوش بودی...پیرزن از جا بلند شد و رفت کنار پسرش نشست :باز که گرفته ای ؟ سردت نیست ؟باید مواظب خودت باشی پسرم ؛تو هم سرمایی هستی و زود سرما می خوری ؛منم که همیشه نیستم ازت مواظبت کنم ؛اون موقع ها که بچه بودی و مریض می شدی من تا صب بالای سرت بیدار بودم ؛یادته ؟اما الان پیر شدم مادر  دیگه تمی تونم ؛ سختمه !

پیرزن تو دلش بی قرار بود ؛ می خوست حرفی بزنه ؛ مردد بود ؛ اما دل رو به دریا زد و رو به پسرش گفت : 

راستش امروز  اومدم یه چیزی بهت بگم ؛  اما باید قول بدی ناراحت نشی ؛ دیشب عروسی پری بود ؛گفتم ناراحت میشی ؟میدونم خیلی دوسش داشتی اما اون بهم پیغوم داد که نمی تونه صبر کنه ؛ خواستگار براش اومد و اونم خیلی زود بله رو گفت ؛ صبر نکرد پسرم ؛دخترای امروزین دیگه؛ غصه نخور پسرم دختر که قحطی نیست ! خودم برات یه دختر می گیرم از صد تا پری بهتر ؛گریه می کنی ؟ ناراحت نشو مادر ؛گریه کنی منم گریه م می گیرم ؛پیرزن با چادرش اشک هاشو پاک کرد و گفت :

راستی مادر برات شام اوردم؛میدونم حالت خوب نیس اما پاشو عزیزم ؛یه آب به صورتت بزن حالت جا بیاد ...

 حرفش که تموم شد به سختی از جا بلند شد و گفت : مادر ؛ من دیگه کم کم باید برم ؛کسی خونه نیست ؛دفعه بعد بیشتر پیشت می مونم ...و به طرف در رفت .

باران همچنان داشت می بارید ؛ پیرزن نگاهی به اسمان انداخت و زیر لب چیزی گفت ؛ برگشت برای بار آخر به قبر پسرش نگاهی انداخت ؛ سکوت قبرستان با صدای باران و باد در هم امیخته بود ؛ آرام آرام به راه افتاد و در سیاهی شب دور شد ...!

................................

سال 1385/کلاس 108/دانشگاه/

/ 14 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خواهر طوفانی

منم یه اعترافی کنم ؟! خوب می گم ! منم بعضی اوقات که حالم خوب نیس می نویسم سرکلاس و زنگ تفریح که خورد ( البته اگر یهمونه بدن و تقسیمش نکنن با ساعت معلم ) از دوستم می گیرم و می نویسم ! [نیشخند] البته خیلی پیش نمی یاد ! بعضی اوقتا حالا یه چندباری این کارو انجام دادم .

خواهر طوفانی

هوای حوصله ابریست .... بارانیست .... و ............ طوووووفااااااااانیســـــــــــــــــت ............. ! [گریه]

مریم

دانشجوی خوبی بودی اتفاقا ! وقتت رو هدر نمیدادی . ما از تو تچکر می کنیم . مچکریم .

مریم

داستانت خیلی غمناک بود .

ایکسا

عزززززززززززززززییییییییییییزززززززززززممممممممممممممممممممممم لااقل عین من آهنگ گوش میدادی........[نیشخند]