گوشواره‌ای را می‌مانم عاریه..دلنگ دلنگ!! آویزانِ دنیا...

داستان از زاغی شروع میشه که یه روز می بینه کبوتری تو دام افتاده و موشی اونو از دام نجات میده و و زاغ هم پیش خودش میگه بهتره با موش دوست بشم چون "من از مثل این واقعه ایمن نخواهم بود "خلاصه باهاش دوست میشه و بعد از ازش میخاد که با هم به مرغزاری برن که دوستش باخه (لاک پشت !) اونجا خونه داره و همه چی هم برای زندگی فراهم شده ..موش هم قبول میکنه و با هم میرین پیش باخه ..داستان رو از اینجا تعریف کنم  که :

روزی زاغ و باخه و موش در حال گپ و گُفت بودن که از سر و کله آهویی پیدا شد ..

"زاغ در این سخن بود که از دور آهویی دوان پیدا شد. گمان بردند که او را طالبی باشد. باخه در آب جست و زاغ بر درخت پرید و موش در سوراخ رفت. آهو بکران آب رسید،اندکی خورد،چون هراسانی بیستاد. زاغ چون این حال مشاهدت کرد در هوا رفت و بنگریست که بر اثر او کسی هست. بهر جانب چشم انداخت کسی را ندید. باخه را آواز داد تا از آب بیرون آمد و موش هم حاضر گشت

.پس باخه چون هراس آهو بدید، و در آب می نگریست و نمی خورد،گفت: اگر تشنه ای آب خورد و باک مدار،که هیچ خوفی نیست. آهو پیشتر رفت. باخه او را ترحیب تمام واجب داشت و پرسید که: حال چیست و از کجا می آئی؟ گفت: من در این صحراها بودمی و بهر وقت تیر اندازان مرا از جانبی بجانبی می راندند. و امروز پیری را دیدم صورت بست که صیاد باشد، اینجا گریختم. باخه او را گفت: مترس که در این حوالی صیاد دیده نیامده ست، و ما دوستی خود ترا مبذول داریم، و چرا خور بما نزدیک است

 اهو اومد لب چشمه اما از اب نمی خورد ؛باخه رفت پیشش گفت که عزیزم !اگه تشنه ای از این آب بخور ؛اصن چته ؟ چرا هراسونی ؟اهو گفت که از دست صیادی فرار می کنم ...باخه گفت نترس !اینجا خبری از صیاد نیست ...آرام باش! اگه دلت میخاد همین جا پیش ما بمون و دوستی مارو قبول کن ...اهو هم قبول کرد و اونجا موند ..

"روزی زاغ و موش و باخه فراهم آمدند و ساعتی آهو را انتظار نمودند نیامد. دل نگران شدند، و چنانکه عادت مشفقانست تقسم خاطر آورد، و اندیشه بهر چیز کشید.موش و باخه زاغ را گفتند: رنجی برگیرد و در حوالی ما بنگر تا آهو را اثری بینی. زاغ تتبع کرد، آهو را در بند دید،بر فور باز آمد و یاران را اعلام داد. زاغ و باخه موش را گفتند که: در این حوادث جز بتو امید نتواند داشت، که کار از دست ما بگذشت، دریاب که از دست تو هم در گذرد.."

یه روز زاغ و موش و باخه پیش هم بودن اما خبری از اهو نشد ...چند ساعت منتظر موندن اما ...خلاصه فکرشون هزار جا رفت ..باخه به زاغ گفت زحمتی بکش و یه چرخی اون بالا بزن ببین اهو کجا رفته؟زاغ رفت و دید که بعله ! جناب اهو در بند صیاد افتاده ..زاغ و باخه به موش گفتن که تو این ماجرا فقط به تو امید داریم و تو می تونی بند رو از اهو باز کنی ..بجنب که کار از کار میگذره ...

باری ..موش چُست و چابک به طرف اهو دوید :

"موش بتگ ایستاد و بنزدیک آهو آمد و گفت: ای بذاذر مشفق، چگونه در این ورطه افتادی با چندان خرد و کیاست و ذکا و فطنت؟

جواب داد که: در مقابله تقدیر آسمانی. که نه آن را توان دید و نه بحیلت هنگام آن را در توان یافت،زیرکی چه سود دارد؟"

 موشه بهش گفت ای برادر(بذاذر یعنی برادر!) داستان چیه ؟چگونه با اون همه هوش و زیرکی تو دام افتادی ؟

اهو گفت :ای برادر ...چه حرفایی می زنی ؟در مقابل سرنوشت و تقدیر ادم چیکار می تونه بکنه ؟با هوش و زیرکی در مقابله با سرنوشت نمیشه مقابله کرد ...

توهمین بُحبحُوبه بود!که باخه (لاکپشت) هم رسید ...اهو تعجب میکنه و به باخه میگه :

که ای بذاذر، آمدن تو اینجا بر من دشوارتر از این واقعه است، که اگر صیاد بما رسد و موش بندهای من بریده باشد بتنگ با او مسابقت توانم کردن، و زاغ بپرد، و موش در سوراخ گریزد، و تو نه پای گریز داری و نه دست مقاومت، این تجشم چرا نمودی؟

ای برادر ! چرا اومدی اخه تو با این حالو روزت ؟اومدن تو اینجا برای من سخت تر از تو بند صیاد بودنه ...اگه موش بتونه بند ها رو باز کنه من می تونم با سرعت فرار کنم و موش هم تو سورراخ میره و زاغ هم که پرواز می کنه اما تو ؟تو که بنده خدا نه می تونی فرار کنه نه جایی قایم بشی ..چرا اومدی ؟

اون حرکت قشنگه رو باخه انجام داد...باخه به اهو می گه :

"چگونه نیامدمی و بچه تاویل توقف روا داشتمی، و از آن زندگانی که در فراق دوستان گذرد چه لذت توان یافت؟ و کدام خردمند آن را وزنی نهاده ست و از عمر شمرده؟ ویکی از معونت بر خرسندی و آرامش نفس در نوایب دیدار برادران است و مفاوضت ایشان در آنچه بصبر و تسلی پیوندد و فراغ و رهایش را متضمن باشد،که چون کسی در سخن هجر افتاد حریم دل او غم را مباح گردد و بصر و بصیرت نقصان پذیرد و رای و رویت بی منفعت ماند. و در جمله متفکر مباش،که همین ساعت خلاص یابی و این عقده گشاده شود. و در همه احوال شکر واجب است،که اگر زخمی رسیدی و بجان گزندی بودی تدارک آن در میدان وهم نگنجیدی،و تلافی آن در نگارخانه هوش متصور ننمودی.."

چی میگی عزیزم ؟چطور انتظار داری من نیام ؟زندگی که بی دوست و در هجران دوست بگذره چه لذتی داره ؟کدوم ادم عاقلی این کار رو ارزشمند می دونه و جز عمرش حساب می کنه ؟یکی از لذت های زندگی و ارامش یافتن دردیدار و هم صحبتی با دوستان هستش .اگه کسی از دوستانش جدا بیافته غم و غصه اونو احاطه می کنه و همنشینی با دوستان رو از دست میده ..

غم به خودت راه نده عزیز دلم !که همین الان از بند ازادت می کنیم ...هر چند که تو هر حال و احوالی باید شکر گذار خداوند باشی ...که اگر به دردی دچار شدی و در رنجی افتادی ؛ درست اونجایی دستت رو می گیره و بهت کمک می کنه که هیچ گاه فکرشو هم نمی کردی ...

تو همین حرفا بود که صیاد  هم از دور پیداش شد ...

"باخه هنوز این سخن می گفت که صیاد از دور آمد. موش از بریدن بندها پرداخته بود.آهو بجست و زاغ بپرید و موش در سوراخ گریخت.صیاد برسید، پای دام آهو بریده یافت،در حیرت افتاد. چپ و راست نگریست، ناگاه نظر بر باخه افگند،او را بگرفت و محکن ببست و روی بازو نهاد. در ساعت یارانش جمله شدند و کار باخه را تعرفی کردندمعلوم شد که در دام بلاست"

 موش سریع بقیه بند ها رو از پای اهو باز کرد و اهو فرار کرد و موش تو سوراخی رفت و زاغ هم پر کشید به اسمون..صیاد که رسید اونجا دید که عـــــه؟! اهو کجاست ؟تعجب کرد ..این طرف و اون طرف رو نگاهی کرد و باخه رو دید که اونجاست ..اونو برداشت و بست و انداخت رو شونه و عزم سوی دیار کرد !

دوستای باخه که پیش هم برگشتن دیدن باخه نیستش ...معلوم شد که بعله ..باخه عزیز تو دام افتاده و صیاد اونو با خودش برد ...

موش عصبی شد ! دلش پر بود ..و گفت :

"هرگز خواهد بود که این بخت خفته بیدار گردد و این فتنه بیدار بیارامد؟ و آن حکیم راست گفته است که «مردم همیشه نیکو حالست تا یک بار پای او در سنگ نیامده ست چون یک کرت در رنج افتاد و ورغ نکبت سوی او بشکست هرساعت سیل آفت قوی تر و موج محنت هایل تر می گردد

هرگاه که دست در شاخی زند بار دیگر در سر آید، و مثلا سنگ راه در هر گام پای دام او باشد ».و آنگاه کدام مصیبت را بر فراق دوستان برابر توان کرد؟ که سوز فراق اگر آتش در قعر دریا زند خاک ازو بر آرد،و اگر دود بآسمان رساند رخسار سپید روز سیاه گردد..!

و رنجهای دنیا بدیدار دوستان نقصان پذیرد، آن کس که ازیشان دورافتد تسلی از چه طریق جوید و بکدام مفرح تداوی طلبد؟"

یعنی میشه این بخت خوابیده ما هم بیدار بشه ؟اخه تا کی مصیبت ؟اون حکیم بزرگ هم راست گفته که :حال و روز مردم تا یه جایی خوب و توی خوشی زندگی می کنن و تا اون موقع از زندگی دچار مشکلی نمیشن اما تا یه بار به مشکلی بر می خورن انگار که جاشون لو رفته و بقیه مشکلات هم با خبر میشن یهو خراب میشن سرش ! و دیگه ول کن هم نیستن ...

هر وقت دست به هر کاری بزنه اون کار سخت ترین کار دنیا میشه و هر چی سنگه جلوی پات می افته ...! اما کدوم درد و رنج رو میشه با دوری و از دست دادن دوستان مقایسه کرد؟که آتش دوری از دوست رو اگر به دریا بزنند دریا رو به اتیش میگیره و  دودش روز روشن رو به شب سیاه تبدیل می کنه !!

و همه رنج و غم دنیا با دیدار دوستان تموم میشه ..و کسی که از دوستاش جدا بشه با چی خودشو اروم کنه به چی دلشو خوش کنه ؟

 باری ...زاغ و اهو گفتن حرفات درسته ..اما حالا باید چیکار کنیم ؟فک کن ..فک کن و بگو !

"که گفته اند «شجاع و دلیر روز جنگ آزموده گردد، و امین وقت داد و ستد، و زن و فرزند در ایام فاقه، و دوست و بذاذر در هنگام نوایب.."

که از قدیم گفتن ادم شجاع در روز نبرد عیارش معلوم میشه و امانت دار هم وقت معامله و زن فرزند هم در ایام تنگدستی و دوست و رفیق هم در ایام سختی ها ...

خلاصه موشه میگه ما یه راه بیشتر نداریم ! 

"حیلت آنست که تو از پیش صیاد درآیی و خویشتن برگذر او بیفگنی. و خود را چون ملول مجروح بدو نمایی. و زاغ بر تو نشیند چنانکه گویی قصد تو دارد. چندانکه چشم صیاد بر تو افتاد لاشک دلدر تو بندد، باخه را با رخت بنهد و روی بتو آرد، هرگاه که نزدیک آمد لنگان لنگان از پیش او می رو، اما تعجیل مکن تا طمغ از تو نبرد. و من بر اثر او می آیم، امید چنین دارم که شما هنوز در تگاپوی باشید که من بند باخه ببرم و او را مخلص گردانم"


اهو جان!تو باید بری پیش صیاد و خودتو مثه بازیکنای فوتبال( لُنگیا !) به تمارض و مصدومیت بزنی تا صیاد هم باورش بشه ..

اون مطمئندا باخه رو می ذاره زمین و میاد دنبال تو ؛زاغ هم رو سرت تو میشینه و وانمود می کنه که میخاد مثلا به تو صدمه بزنه ..منم تا اون میاد دنبالت بند های باخه رو باز و می کنم دٍ برو که رفتیم ! 

همین کار رو کردن بچه ها !

"صیاد باز آمد باخه را ندید، و بندهای تبره بریده یافت. حیران شدو تفکری کرد، اول دربریدن بند آهو، و باز آهو خود را بیمار ساختن و نشستن زاغ بروی، و بریدن بند باخه. بترسید و از بیم خون در تن وی چون شاخ بقم شد و پوست براندام وی چون زغفران شاخ گشت. و اندیشید که «این زمین پریانست و جادوان، زودتر بازباید رفت.» و با خود گفت: آهو و زاغ و موش و باخه فراهم آمدند و ایمن و مرفه سوی مسکن، رفت بیش نه دست بلا بدامن ایشان رسید و نه چشم بد رخسار فراغ ایشان زرد گردانید. بیمن وفاق عیش ایشان هر روز خرم تر بود و احوال هر ساعت منتظم تر"

 صیاد که برگشت دید باخه نیستش ؟تعجب کرد اون از بریدن بند اهو تمارض اهو .زاغ  ..؟ حالا هم که باخه ..؟ترسید و بار و بندلیشو بست و دوان دوان از اونجا فرار کرد ..!باری زاغ و اهو موش هم در کتار هم به مرغزار برگشتن و عمری در کتار هم روزگار رو به خوشی سپری کردن ...

 

پی نوشت :

باخه من کو ؟ اون حرکت قشنگه رو که باخه کرد ..دنبال اون بودم همیشه ...اما باخه ای در اطرافم نیست ...هست؟

/ 25 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خواهر طوفانی

آخ جون . پس فکر کنم ببینم چه‌آهنگی میخوام بگم[نیشخند]

پگاه

چند میگیری حالا؟

محمد

تو آینه نگا کن ، نکنه خودت باخه کس دیگه ای باشی[گل] --- چشمم درومد تا خودنمش ، عزیز جان دوزار بزرگش میکردی برای پیرمردها هم راحت باشه خوندنش

پگاه

این آهنگ جدیده رو دوست ندارم!

پگاه

تعداد معدودی از خوانندگان وبلاگت حوصله شون گرفت این پست طویل رو خوندند گفتن نداره که یکیشون من بودم حالا این چند درصد تخفیف محسوب میشه؟! [نیشخند]

پگاه

تازه کاسه شله زرد من رو هم تو خوردی هیچی نگفتم

نغمه

تو هم دلت خوشه هاااا!!!!!!!! روزگار به من ثابت کرد که در دنیای کنونی جز برای خودت برای کسی نمیرررررررررررررررررررررررررررر.ملت منفعت طلب شدن شدیدددددددددددددد. پس چه بهتر که خودت باشی و خودت اعصابت آرومتره!

مریم

به علت اینکه دیروقته و می خوام بخوام ادامه مطلب رو بعد می خونم و امیدوارم معنی باخه رو بفهمم.دوباره کلیله و دمنه نویسی رو شروع کردی؟بسلامتی[چشمک]

مریم

دروغ چرا من با کلی بی حوصلگی خوندمش[نیشخند]بابا تو هم باختو پیدا میکنی نگران نباش[تایید]

محمد

به نظر من که بهت میاد یا باخه باشی یا پاندا کنگ فو کار