فقط نگاه کن و هیچ چی نپرس عزیز...

چگونه فراموش کنم که جوانی من چطور سرد و خاموش گذشت؟
چگونه زندگی روزمره جای همه چیز را گرفت .
و عمرم مثل دعای یکشنبه ی کلیسا، یکنواخت و خسته کننده سپری شد؟
چه راهها دوشادوش آنکس رفتم که اصلا دوستش نداشتم ،
و چه بارها دلم هوای آنکس کرد که دوستش داشتم.
حالا دیگر راز فراموشکاری را از همه ی فراموشکاران بهتر آموخته ام .
دیگر به گذشت زمان اعتنایی نمی کنم،
اما آن بوسه های نگرفته و نداده ، آن نگاههای نکرده و ندیده را که به من باز خواهد داد؟

(آناآخماتووا)

/ 74 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم

می دونم کدوم تبلیغو میگی،خوشم نمیاد ازش...تنهایی بعضی وقتا خوبه،هرچند آدمایی که با هم هستن بازم تنهان...موفق باشی،تا الان که هنوز آپ نکردم نمی دونم شاید وقتی برگشتی آپ کرده باشم[چشمک]

صبا

خوب خدا رو شکر مثل اینکه یه کم بهتری ... من چیزی نمی پرسم ... اما به فکرتم .. .کاری هم از دستم بر نمی آد ... خوب باشی ان شا الله

-

خدا رو شکر . از این که می بینم حالتون بهتر شده خوشحالم

صبا

حالا چی میشه این ها رو تو پست جدید اپ کنی ... [متفکر]

محمد

آنا آخماتووا هم طفلی حسرت به دل چیا موند

سامان

دوست خوبم سیبیل واسه مَرده! معلومه که شما نداری! فکر کردی میگن دمش گرم چه با کلاس! زیر آبرو هم خواستی برداری در خونمون آرایشگاه زنونه زیاده!

سامان

نه عزیزم اتفاقا مردی به سیبیل هم هست! فک کردی پس چرا گربه الان به امثال خیلی ها شرف داره! خوشحالم خندیدی چون بچه که حرف نمیفهمه میخنده! اونجاییم که در خونمونه امثال تو زیاد میان گفتم لنگ نمونی! سیبیل واسه مرده داداش شما فعلا به زیرابروهات برس! واسه این خنده ها عصبیت مواظب باش رو تشت آب نشینی سونا بخار درست شه خفه شی

سامان

[خنده]

زخمی

به به منور کردی :) حضور دوباره ت مبارک به خودمون :)