لا یمکن الفرار از عشق ...

      یک زن مرا نمیرَوانَد...

                          مرا به او بخواهانید...

                                            شخصا مرا نمی خواهد..!!!

 

لحظاتی از زندگی هست که ادم بدجور از خودش بدش میاد؛از کُلهُم زندگیش!از خودش خسته میشه ...از اون چیزی که هست و نباید باشه و می تونست نباشه ؛از عشق بریده میشه؛دلزده میشه ...از این که نمی تونه بگه!و نباید بگه... درست وسط این لحظاتم...! 

 

گاهی زود میرسم
مثل وقتی که بدنیا آمدم
گاهی اما خیلی دیر
مثل حالا که عاشق تو شدم دراین سن وسال
من همیشه برای شادیها دیرمیرسم
و همیشه برای بیچارگی ها زود...!!

و آنوقت یا همه چیز به پایان رسیده است
و یا هیچ چیزی هنوز شروع نشده است

من درگامی اززندگی هستم
که بسیارزود است برای مردن
وبسیار دیراست برای عاشق شدن
من بازهم دیر کرد ه ام

مراببخش محبوب من
من بر لبه عشق هستم
اما مرگ به من نزدیکتراست!!!


 عزیز نسین

/ 26 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مرجان

و لحظاتي كه نميدونه چه خاكي بر سرش بريزه ! و من هم درست وسط اين لحظاتم ! دروغگو كوشي پس ؟! اگه توام تو همين لحظاتي كه من هستم پس چرا من نميبينمت ؟! [ابرو]

پگاه

آیین نامه قبول شدم شهر رد شدم الآن موندم سر دوراهی شادی کنم یا ناراحت باشم!

bid

تو وبت پر از حس ارامشه[رویا]

پگاه

و عشق تنها عشق مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد و مرا رساند به امکان یک پرنده شدن سهراب سپهری

فقط من!

این عشق چیه که همه ازش حرف میزنن و همه دنبالشن و من ازش هیچی نمیدونم؟!

صبا

حالا اشکال نداره بیا هرچقدر دلت می خواد عز و جز عاشقانه کن ... (عز و جز درست نوشتم؟؟) anyway من به خاطر خودت می گم ... عشق آخر و عاقبت نداره .. [چشمک]

مریم

لایمکن الفرار از عشق ؟؟ الان این غیبتت ربطی داشت به تیتر !! بعله ، فهمیدم . [پلک]

محمد

احوالات رفیق عزیز خوبی؟ -- نمیخواهد خب کسی یافت کن که بخواهد! --- عزیز نسین همشهری ما بوده ها[زبان]

چراغی در افق

گاهی دلم میگیره از خودم دلزده میشم از اینکه نمیتونم بگم . اصولا حرفمو نمیگم میتونم اما نمیدونم چرا نمیگم

چراغی در افق

به اون آدمایی که نمیاد عاشق باشن باید شک کرد اونا همونایین که معنیه عشق واقعی رو تجربه کردن. ربطی به متن نداشت اما میدونم خودت میفهمی چی میگم...