يكي را دوست مي دارم

ولي افسوس ، او هرگز نمي داند .

نگاهش مي كنم شايد بخواند از نگاه من كه

او را دوست مي دارم .

ولي افسوس ، او هرگز نگاهم را نمي خواند .

به برگ گل نوشتم من كه

او را دوست مي دارم .

ولي افسوس ، او برگ گل را به زلف كودكي آويخت تا او را بخنداند .

به مهتاب گفتم : اي مهتاب

سر راهت به كوي او سلام من رسان و گو كه

او را دوست مي دارم .

ولي افسوس ، يكي ابر سه آمد ز ره ، روي ماه تابان را بپوشانيد .

صبا را ديدم و گفتم :

صبا دستم به دامانت ، بگو از من به دلدارم كه

او را دوست مي دارم .

ولي افسوس ، ز ابر تيره برقي جست و قاصد را ميان ره بسوزانيد .

كنون وامانده از هرجا ، دگر با خود كنم نجوا

يكي را دوست مي دارم

ولي افسوس او هرگز نمي داند

mj2y5j.gif

/ 6 نظر / 2 بازدید
حميدرضا

سلام... چرا هرگز نميشه...شعر زيبايی بود...

حميدرضا

سلام. من به روزم. رضا بيا...سعی کن شاد باشی ...

حميدرضا

سلام. من به روزم. حالت خوبه ؟کجايی ؟

حميدرضا

سلام عيد نوروز رو پيشاپيش به تو تبريک می گم. اميدوارم در سال جديد حداقل به يکی از آرزوهاتون برسيد. منتظر نوشته بعديت هستم. شاد باشی

رضا

هيچ وقت فکر نميکردم انقدر بی وفا باشی رضا ! حتی ۱ ميلم نفرستادی تو اين مدت ..