حواسَت به من هست؟! باختم، تا قیامِ قیامت!

داشتم لبریز می شدم؛ غم من سنگین تر آن بود که فکرش را می کردم

یک روز از دوری او به گریه افتادم تو دیدی

گفتی: چرا گریه می کنی

گفتم داغ روز گار دارم !!

گفتی تلخ است ؟؟؟

گفتم تلخی اش را گریه می کنم !!

گفتی تو مَردی ؟؟؟!!

گفتم غم و غصه کوه را هم از پا می اندازد. من و تو که یه مشت پوست و استخوانیم .....

اون وقت تو هم به گریه افتادی. ؛چقدر گریه کردیمخدا می داند؛ احدی به دلداریمان نیامد

بی کسی یعنی همین !!!ناراحت

گزیده از یک داستان ؛علی فقیری

 ............................

هیچ چیزی بدتر و تلخ تر از بی کسی نیست ؛این که ادم کسی رو نداشته باشه تا باهاش حرف بزنه که راه و چاه رو نشونش بده :بهش بگه هر چی که ناگفتنی ست

بهم بگه این راهه ! برو جلو ..نترس ! اما نیست ؛کسی نیبست ؛ اونایی که فکر می کردم هستن نبودن ؛نزدیکترین ادمای زندگیم منو نمی خوان نگران

 

 

 الآن یه ماهه
که هی می‌خوام برم یه طرفی
یه جایی، یه جای دوری که هیچ‌کس نباشه
باد نباشه، دیوار نباشه، خبرچین نباشه

 
من می‌خوام یه نُکِ زبون گِله کنم از خودم، از خدا،
خم میشم تو دهانِ تنگ همین چاه وُ
همین چاهِ کهنه و داد می‌زنم
خدا ... خدا ... خدا ... به خدا خسته شدم، می‌فهمی، خسته شدم!

 
سینه‌م یه دریاست از این همه مگو
مگو به کسی
به کسی مگو کبوترا رفته‌ن بالای کوه
یا اومده‌ن رو به جنوبِ شهر،
تقصیری ندارن، شنیده‌ن قراره بارون بیاد
حالا یه عمره که من معنی این حرفا رو نمی‌فهمم
یه عمره که هی میگن نترس!
به خدا من نمی‌ترسم
ما که اینجا اهلِ کلام و تو چطوری عزیزم!
لطفا بگو بهار شده اینجا به هر هوا!


هی لنگه‌ی بی‌اختیارِ دَر
چندی پُر طاقتی به خدا!
اگه من جات بودم
رفته بودم حالا
هفت‌شهر و هفت‌کوه و
هفت‌دریا ... اون طرفِ شیراز!


چاییت سرد نشه عزیزم!
دارم دست و پامو باز می‌کنم، وقتشه حالا.
تو اصلا نترس!
خودم برات یه آسمونِ آبی
آبیِ آبیِ آبی ... نقاشی می‌کنم.
ماه ...! ماهِ خوشکلِ پَرپَروکِ من، نترس!

 س . ع صالحی

/ 0 نظر / 10 بازدید