پسرِ پَسین‌های پاپتی...

یادت هست؟
شلوارهای وصله‌دارِ من و عیسی و عَبدُلی
دوچرخه‌ی بی‌لگامِ عَلو در شیبِ دره‌ی خرس
اندوه ساده‌ی قاسم از غیبتِ ستاره بر سرِ قرار،
و بعد میل فرار از بی‌بهانگی، از خواب، از هرچه خانگی...

عَلو مَلو، غلام کَلو، هی حَتی .. هَتی هَتی!
"
جمعه روز بدی بود
یا صبحِ‌ شنبه، همان اوایلِ خرداد؟!

(شعر سید.ع .صالحی)

تو کوچه بودیم ؛عصر بود و بساط فوتبال ما هم به راه ؛ اون موقع ها کسی کفش درست و حسابی نداشت؛همه مثه هم بودیم ؛ کسی از مُد و تیپ زدن حرف نمی زد ؛اون موقع شلوار چینی مُد بود از اون شیش جیب ها !! خلاصه این که ما توی کوچه موقع فوتبال پا برهنه بازی می کردیم؛روی آسفالت داغ و پر از سنگ ریزه که پاهامون رو زخمی و خاکی می کرد ؛اما شور و شوق بازی و هیجانی که داشتیم این چیزا برامون مهم نبود عصرها ی داغ تابستون ما بودیم و کوچه و توپ پلاستیکی دولایه و ...

همسایه جدیدی به کوچه اومدن ؛پسرشون تقریبا همسن و سال ما بود ؛ از اون خونواده هایی بودن که موز می خوردن !! ما اون موقع حتی موز رو هم تو دستمون لمس نکرده بودیم ؛چیزی فراتر از تصور بود ...

پسرشون از پله افتاده بود و پاش ضرب دیده بود ؛نمی تونست بیاد تو کوچه ؛ یه روز گرم فوتبال بودیم که مادرش اومد صدامون کرد که بچه ها بیاین بریم خونه ما پیش پسرم ؛ تنهاست ؛ باهاش بازی کنین یه کم ؛ ما هم از خدا خواسته ؛ رفتن به اون خونه و حتما میوه و موز و  اتاری و...

دمپایی ها رو پوشیدیم و رفتیم ؛ خونه شون که رسیدیم و رفتیم تو حیاط و رسیدیم به هال ؛ یهو دیدم خانمه تا پاهای مارو دید اخم کرد و سریع گفت کجا کجا ؟؟ با این پاهای کثیف ؟ نمیخاد ؛ برید گوشه حیاط پاهاتون رو بشورین ؛ و با یک حالت زننده ای مارو از دم هال بیرون برد ؛ رفتیم گوشه حیاط ؛ یکی از بچه ها رفت جلو پاشو بشوره؛اون خانمه هم با اخم و حالت بدی که انگار چیز مشمئز کننده ای دیده داشت نگاه می کرد؛ من یه نگاهی به بچه ها کردم ؛ اونا هم به من ؛ آروم راه افتادم دم در ؛ در رو باز کردم از خونه بیرون زدم ؛ دویدم ...با همه توانم ؛ پشت سرم بقیه بچه می دویدن ؛ اونا هم از خونه بیرون زدن ؛ با هم دویدیم به سمت دنیای پاپَتی خودمون ...

-اون روز یه چیزی تو وجود ما انگار جریان پیدا کرده بود ؛ نمی دونستیم چیه ؟اما حس عجیبی بود ؛

..............

پنجم دبستان بودم؛ تو تیم فوتبال منتخب مدرسه ؛ بازی داشتیم با یکی از مدارس دیگه روز قبلش رفتیم تمرین ؛ تو بازی تمرینی چند باری پاس ندادم ؛ خب فانتزیست بودم دیگه ! معلم ورزشمون سرم داد زد و ازم خیلی ناراحت شد ؛ بهم توپید که فردا نمیخاد بیای مسابقه ؛ وقتی اومدم خونه خیلی ناراحت بودم ؛ از این که بچه ها میرن مسابقه و من باید تو خونه باشم ؛ فردای اون روز نزدیکای عصر تو خونه بودم ؛ مادرم اومد صدام زد که دم در باهات کار دارن ؛ حوصله بچه های محل رو نداشتم ؛ گفتم بگو خونه نیست ؛ مادرم گفت اونا نیستن ؛ برو دم در ؛ یعنی کی اومده ؟ رفتم دم در دیدم بچه های کلاس هستن ؛ تعجب کردم ! گفتم  چرا اومدین اینجا ؟ چرا نرفتین مسابقه ؟!بهم گفتن اومدیم دنبال تو ...تو نیای ما هم نمیریم ؛گفتم که معلم گفته من نیام ؛ شماها برید ؛ اما نرفتن ؛ نشستن همون جا ؛ اصرار کردن و مجبورم کردن باهاشون برم ...

موقعی که اومدم تو خونه تا اماده بشم ؛ یه حس عجیبی داشتم ؛ حسی شبیه همونی که قبلا تو اون خونه سراغم اومده بود ...نمی دونستم چیه !

.....

دوم راهنمایی بودم که اتفاقی تو کوچه افتاده بود ؛ همسایه یه راست اومده بود دم خونه ؛ گفت کار توئه ؛ باورم نمی شد ؛ چرا من ؟ما کسی رو نداشتیم از حق من دفاع کنه ؛ هیشکی باورش نمی شد ؛ هر چی بقیه می رفتن پیشش اون می گفت نه کار خودشه ؛ نگاهای پر از تعجب مردم ؛ نگاه ناباورانه مادر و برادر و ....رفتیم در خونه شون با برادرم ؛ اون مرد داد می زد سرمون ؛ می گفت من نمیذارم گداگشنه هایی مثه شما بیان و ...تحقیرمون کرد با حرفاش ؛ کار به شکایت کشید و ...

اون روز حس کردم چیزی درونم شکست؛ همون حسی مثه حس های سال های قبل ...

اما این دفعه می دونستم چیه ؛ حس غرورم بود که شکست ؛ اون موقع توی اون خونه که رفته بودیم غرورم نذاشت اون خانمه بخاد تحقیرم کنه به خاطر پابرهنه بودنم ....

 وقتی بچه های تیم اومدن دنبالم احساس غرور کردم که این منم ؛ منی که حضورم  برای بقیه بچه ها مهمه ...

و اون روز لعنتی که غرورم رو زیر پا له کردن ... کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدم که شکستن غرورم رو ببینم !

 

/ 26 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
صبا

همیشه کسا و دوست هایی هستن که تو رو دوست دارن ... اون ها منبع غرورت هستن ... بقیه میان و می گذرن [لبخند]

سعید

خوب نوشتی زیبا بود اما درکش نکردم مثل فیلم بچه های آسمان! اینکه درکش نکردم نه یعنی مرفه بی درد بودم و فیسو از دماغ فیل افتاده نه! ولی فک کنم توی شهرهای بزرگی مثل تهران شیراز تبریز و اصفهان این خاطرات به پدرهای ما مربوط میشه و خیلی گذشته! اما دوست داشتم الانه با یه تیپ فشن بری دم در خونه اون خانمه بگی: من بزرگ شدم پاهام تمیزه اما اگه یخوای هم نمیام خونتون:)):)):)):))

مادر ترزای کوچک

عالی نوشتید![دست] بسیار عالی... اون خانمه خب شاید حساس بوده روی خونش اما رفتارش اصلا درست نبود میتونست با لحن بهتری هم بگه[سبز]

پگاه

از داستان هایی که انتها رو باز میذارن تا مخاطب خودش کاملش کنه خوشم نمیاد بیا مثل یه آقای خوب توضیح بده تهش چی شد!؟

پگاه

اعصابم رو ریختی بهم بدم میاد از آدم هایی که از روی ظاهر افراد در موردشون قضاوت میکنن

پگاه

ببین به اون خانمه حق میدم فقط تو هم که شلختگی ات برای همه مسجل است خوب می رفتی باید کل زندگیش رو از نو میشست! من درکش میکنم! اما در مورد دمپایی و کفش و این حرفها واقعا آدم مزخرفی بوده همون بهتر که بچه اش از تنهایی کف بکنه

پگاه

بمیرم واسه دلت بمیرم واسه غرورت [گریه]

پگاه

ببین ! ما بدون تو نمیریم فوتبال بدون تو نت معنایی نداره بدون تو انشا نمی نویسیم بدون تو پسته نمی خوریم بدون تو ... بدون تو حتی سیر هم نمیخوریم بسه دیگه پاشو اشکهایت رو پاک کن، صورتت هم بشور، اینقدر هم آب دماغت رو با آستین پاک نکن!

مونا

فوق العاده زیبا[گل]

زهرا

موناااااا جووووون!