این دنیا یک روز بیشتر نیست...


می گوید این همه اذیتت کردم،

باز رهایم نکردی؟

گفتم یکبار دیر به مدرسه رسیدم. هیچ کس در حیاط نبود. آقای ناظم به سمتم آمد و ترکه اش را بالا گرفت. بعد با ابرو اشاره کرد که دستم را جلو بیاورم.

ترکه‌ی اول، ترکه‌ی دوم، ترکه‌ی سوم...

گریه ام گرفت... هیچ کس نبود، پاهای ناظم را بغل کردم...

کسی را بغل کرده بودم که داشت آزارم میداد.


#حمید_جدیدی

/ 2 نظر / 104 بازدید