رستگاری یک گوسفند !!

روز عروسی برادرم بود ؛ از صبح خونه شلوغ بود؛ می اومدن؛می رفتن؛تو این وانفسا برادرم با یک عددگوسفند تشریف اوردن؛خب رسمه شب عروسی جلوی پای عروس گوسفند بکشن! وظیفه خطیر نگهداری ازگوسفنده رو هم به من حقیر سپردن ! گوسفند خیلی بزرگ و تیز و بز بود همچین !! از چشماش دردسر رو خوندم ...بردم بستمش گوشه حیاط ؛ کمی آه و ناله کرد ؛ دلم سوخت کمی طناب رو اروم تر بستم و رفتم سی خودم !! نزدیکای ظهر بود که تو اتاق منتظر نهار بودیم که یکی از بچه ها تو حیاط داد زد گوسفند داره فرار می کنه ! سریع رفتم ببینم چی شده ؟ کار از کار گذشته بود و گوسفند سر کوچه داشت واسه خودش می رفت !

چه کنم چیکار کنم که با داد و بیداد بقیه مجبور شدم برم دنبالش ؛ دمپایی هم داشتم ؛ کمی اروم رفتم طرفش ؛ اما فهمید؛ یهو شروع کرد به تاختن و منم به دنبالش !از شانس من داشت می دوید طرف یه محوطه پر از خار و خاشاک ! اگه می رفت اونجا دیگه گرفتن محال بود ! مجبور شدم تو حین دویدن دمپایی ها رو در بیارم ...با سرعت به دنبالش می دویدم ؛ فک کنم تو اون لحظه رکورد دو 100 متر رو شکوندم ! منتهی گوسفنده هم بدجوری یورتمه می رفت !! اون داشت از پی جونش می دوید و من به خاطر شب عروسی !!

نزدیکای اون محوطه بهش رسیدم ؛ وقت کم بود ؛ مجبور شدم با یک شیرجه بلند خودمو پرت کنم طرف طنابی که ازش اویزون بود ؛ به سختی طناب رو گرفتم ؛ رو زمین کشیده شدم و خیلی شیک سر زانوی شلوارم به فنا رفت ! ناگهان دیدم گوسفنده تغییر مسیر داد؛ دور زد ! فکر اینجا شو نکرده بودم ؛ یه دور کامل منو چرخوندتو خاک و خُل !! قدرتش انگار چند برابر شده بود !! من هی به خودم می گفتم کسی منو تو این حال و روز اسفناک نبینه یه وقت ! سر ظهر بود و خوشبختانه کسی نبود ! طناب رو محکم گرفته بود و کم کم به طرف خودم کشیدمش و محکم خودمو اویزون کردم بهش ! بالاخره تو دام افتاد !! با زور و کلی مکافات اوردمش خونه !! سر و وضع اشفته و خاکی و پا برهنه و دستای خراشیده و شلوار داغون و ...

وقتی اوردمش همه متف القول می گفتن : گوسفنده سالمه ؟ چیزی ش نشد ؟ هیشکی حال منو نپرسید؛ گوسفند از من مهمتر بود براشون ...  چیزی نگفتم ؛ یه نگاه به اونا انداختم و یه نگاه به گوسفنده و سرمو پایین انداختم و با اون حال نزار و پریشون به سمت افق راه افتادم ...!

 

کمی بعد نوشت :

امروز تو حیاط خونه همسایه می خواستن یه گوسفند بکشن ؛ از صب سر و صداش می اومد ؛ منو یاد اون گوسفند محترم خودمون انداخت که در بالا وصفش رفت !! معمولا گوسفند نذری گوشتش رو بین همسایه ها تقسیم می کنن ! اما جدیدا با توجه به گرونی ها خودشون زحمت خوردنشو می کشن ! خوو این چه نذریه ؟! برای چی نذر کردین ؟!

 

/ 46 نظر / 39 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم

تعارف اصفهانی " اومد " داره ها !! [پلک] حالا اشکال نداره . تا ا...ن...ت...خ....ا...ب... ا...ت ... خیلی مونده ، شاااااید از این موارد باز به تورت خورد .[نیشخند]

خواهر طوفانی

من چون با حیوانات شوخی ندارم . و به نظرم تباید اونا رو کشت و خورد ! [سبز] پولشو می دم ! که آقای رضا.م رو پس بدن .. یه کم فکر کن می ارزی [نیشخند] به هر حال یک انسان هستی ! [لبخند] __________ پگاه جون ... آقای رضا.م جای بچتونه خوب کمی ملایم تر حالا ! [نیشخند][زبان]

خواهر طوفانی

با حیوانات زندگی باید ! [مغرور][عینک] البته خودم می ترسماااا [نیشخند]

چراغی در افق

چی شده ؟ کی قراره رضا رو بدزده ؟ منم در جریان بذارید [تعجب]! آقا هر کی هستی دستت درد نکنه فقط یه جوری سربنیستش کن که فردا پس فردا نیای بگی نخواستمش بیاید اینم دوستتون یه چیزیم روش میذارم پسش میدم!

آیدا

حالا حال گوسفنده خوب بود؟طوریش نشده بود؟

خواهر طوفانی

می گم حالا چرا فقط منم که نمی خوام آقای رضا.م رو بدزدن ؟! خوب یه کم احساس ندارین شما ها ؟![سوال]

پگاه

خواهر طوفانی جان رضا.م حداقل سی چهل سال از من بزرگتره نمیبینی! توی خاطراتش جلوی پای عروس و داماد گوسفند می کشتن! دوره ی ما کجا این خبرها بود ؟!

پگاه

رضا نری خودکشی کنی؟! نه حالا اگه بدزدنت به یادت شمعی روشن می کنیم اما گل نمیذاریم گرون شده !

چراغی در افق

خواهر طوفانی بذار یه چندصد سالی سنت بره بالا، بعدا شاید فهمیدی [خنده]