این روز ها ،روزهای خسته کننده ایست! هوا سرد شده ...!!!!

 

 

وقتی بچه بودم به خاطر سختی های زندگی  آرزو های زیادی داشتم .. دوست داشتم وقتی بزرگ شدم به همه آروز هام جامه عمل بپوشونم اما روزگار به من فرصت این کا رو نداد .. اینو از شکست های پشت سر هم که برام اتفاق افتاد فهمیدم .

 

کمی به گذشته بر گردیم .. وقتی 6 سالم بود .. یادم میاد وقتی پدرم مرد من نمی فهمیدم که چه بلایی سرمون اومده .. از این که این همه ادم جلوی خونه ما جمع شده بودند لذت می بردم .. از این مجانی سوار ماشین می شدم کیف می کردم .. یادمه تو مراسم یکی از زن ها منو به دیگری نشون داد و گفت که ببین پسرش چه چشای سبزو خوشگلی داره .... بیچاره تو این سن یتیم شد . .. اولین بار بود این واژه رو می شنیدم .. یتیم دیگه چیه ؟ معنی این واژه رو بعد ها فهمیدم .. بعد از این رفتن پدر ؛ مادر پای همه چیز ایستاد ... و  زندگیشو وقف ما کرد و همه چیز رو به جون خرید .. طعنه ها .. فقر .. سختی .. نیش و کنایه .. ترحم ..

 

و مادر از اون به بعد یگانه حامی ما سه تا پسر شد او سال ها رنج کشید اما نذاشت دستون رو جلوی کسی دراز کنیم . افتخار می کرد به سه تا پسرش .. می گفت سه تا پسر رو با سختی  بزرگ کردم اما نذاشتم خاری به پای هیچ کدومشون بره .. نذاشتم  تلخی های زندگی کامشون رو تلخ کنه .. می گفت حالا که شما از اب و گل در اومدین وقت استراحت منه ..و باید از زندگی لذت ببرم  اما مادر لذتی نبرد .. مادر مریض شد .. مادر سکته مغزی کرد .. مادر زمین گیر شد .. مادر افسرده شد .. مادر تنها شد .. مادر  کم اوورد ..  یک ماهی هست که مادر دیگه حرف نمی زنه .. دیگه تو چشماش برقی نیست .و مادر دیگه تلاشی نمی کنه تا خوب بشه .. چرا باید تلاش کنه ؟ خدا در جواب اون همه سختی و مرارت چه پاداشی بهش داد ؟ مادر به چه امیدی خوب بشه ؟ خدا پادش اونو داد ...

 

این روزا وقتی تو چشمون مادرم نگاه می کنم دیگه اون شور و شوق رو نمی بینم .. غم عجیبی تو چشاش موج می زنه که دلمو به اتیش می کشونه .. گریه می کنم و به خودم میگم سرنوشت من چی میشه ؟ من حریف این روزگار میشم ؟ من میتونم حق مادرو از این روزگار بگیرم ؟

 

اما دیگه  مادر حرف نمی زنه ، دیگه نمی خنده ،..  دیگه امر نمی کنه .  .. چقدر دلم برای ایراد گرفتن مادرم تنگ شده .. چقدر دلم  می خواد یک بار دیگه به من بگه بچه با این لباس بیرون  نرو سرما می خوری .. چرا قدرشو ندونستم ؟ چرا بیشتر بهش محبت نمی کردم ؟ چرا حرفا شو گوش نمی کردم ؟ چرا پای درد دلش نمی نشستم .. چرا تنهاش میذاشتم ؟ چرا ..چرا.. این چراها منو داره دیوونه می کنه .. عذاب وجدان منو داره از پا می ندازه ..

 

.. ما داشتیم زندگیمونو می کردیم . خوب یا بد .. هر چی بود زندگی ارامی داشتیم .. نه کاری به کسی داشتیم و نه کسی کاری به کارمون داشت .. سرمون تو لاک خودمون بود .... حالا من باید به یه فامیلی ؛ اشنایی زنگ بزنم و بگم اگه میشه برا مادرم غذا درست کنین و اونا هم با هزار منت این کارو بکنن .. میبینی مادر ؟ از اون چیزی که بدت می اومد حالا ...

 

 

       دیگه خسته شدم دیگه بریدم , از همه چیز بریدم از این همه نامردی ها , از این همه بی دلی ها , دیگه بسمه , هرچقدر از این دنیا دیدم بسه , بسه دیگه ,  خدایا کمکم کن ؟! یا تمومش کن ..!!   خدای بزرگ تو که همه چیزو میدونی...خوب میدونی که من نمی تونم  با این مشکل دست و پنجه نرم کنم...پس چرا...چرا نجاتم نمیدی.........خدایاااااااااااااااااااااااا...من دیگه بریدم..............      


 

 

/ 7 نظر / 4 بازدید
کوروش-وفاداردلشکسته

سلام...ممنون که سر زدي..يه بار ديگه بيا و داستان عشق من رو هم بخون! اگه دوست داشتي از اپديت وبلاگ با خبر شي در گروه وبلاگ عضوشو تا موقع اپديت برات ايميل بيادآخه id من ديگه add نميکنه،پر شده ...هر 8 روز يک بار و فقط يک ايميل براي شما فرستاده ميشه... در ضمن اين وبلاگ 8-7 روز يه بار اپ ميشه...دوست داشتي باز هم بيا http://login.yahoo.com/config/login?.intl=us&.src=ygrp&.done=http://groups.yahoo.com/group/vafadar-delshekaste/join?

چه جالب .. ۳تا کامنت هر سه شم تبليغاتی .. همه هم تنهات بذارن من نميذارم .. تحمل کن رضا.. بهمين زودی که خراب شد درست ميشه ! فقط صبر داشته باش.. همه چی درس ميشه . . .

سرباز زشت

فقط خوابم برد. من سرباز قسم خورده ی دیکتاتوری بودم که منو تو دل میدون جنگ جا گذاشت و رفت. به کسی نگی که یکی بود با یکی نبود فرقی نداشته واسش ها. به کسی نگی من وقتی بیدار شدم اصلا نفهمیدم که بردیم یا باختیم. به کسی نگی تفنگی که گرفتم رو شقیقه ام فشنگ نداره. هیس... این رازو فقط به تو گفتم.

excuseme-ليلا

سلام خداوندا تو مي داني كه انسان بودن وماندن چه دشوار است چه رنجي مي كشد آنكس كه انسان ست و از احساس سرشار است چند روز پيش داشتم كتاب نامه هاي عاشقانه ي يك پيامبر را مي خوندم زندگينامه جبران خليل جبران ... وقتي زندگينامه شو مي خوندم به اين نتيجه رسيدم كه زندگي مي تونه خيلي تلخ باشه اما نبايد اجازه بديم دچار ياْس بشيم خيلي از آدمها با سختي ورنج زندگي مي كنند اما انسان شجاع كسي است كه شرايطش رو همونطوري كه هست قبول كنه ومنتظر روزهاي خوب بمونه . توي زندگي هميشه اتفاقهايي مي افته كه براي ما خوشايند نيست اما معنيش اين نيست كه فكر كنيم براش دليلي وجود داره ... بدبختي ها هم معنيش اين نيست كه حقّ ماست . به هر حال اميدوارم هرچه زودتر نور اميد توي چشماتون بشينه

حميدرضا

سلام. رضا می بخشی واقعا می بخشی که اينقدر دير سر زدم... رضا حرفهام يادت رفته تو الان می تونی بهش کمک کنی بايد اميدوار باشی... هيچ کسی درباره فردا نمی دونه چه اتفاقی می افته بايد اميدوار باشی...برای مادر عزيزت دعا می کنم که سريع خوب بشه...

امير اوسط

سلام...وقت بخير رضای عزيز سری به آدرس زير بزنيد شايد به مطلوب خود برسيد اما اگر منظور حضرتعالی اطلس مناطق حفاظت شده است يک نظر خصوصی برای بگذاريد تا برايتان تهيه کنم. سبز و پايدار باشيد.

علی همتی

یکی از سووال هایی که شاید در ذهن بعضی از دوستان به شکل بدون پاسخ باقی مانده باشد این است که چرا براندازی بعضی از دولت های دموکراتیک و منتخب و رژیم های ناسیونالیستی برای سازمان سیا و نظام سرمایه داری اهمیت دارد که درصورت شکست طرح های براندازی حکومت، دخالت مستقیم نظامی برنامه ریزی می شود و به دنبال آن کشتار فجیع، ارعاب، شکنجه و نابودی را بر جا می گذارد؟ در وبلاگ سعی خواهم کرد نئولیبرالیسم و ثبات موجودیت نظام سرمایه داری جهانی رو به شکل ساده توضیح بدهم. امیدوارم که تمامی دوستان از نوشته هایم استفاده کرده و اطلاعاتی خود دارند را با من و سایرین به اشتراک بگذارند. منتظر ایده، نظر و نقد های تان خواهم بود. جهت همبستگی با دانشجویان دربند و خبر های مربوط به دانشجویان در alihemmati85.persianblog.ir