من این حرف‌ها را نمی‌زنم ... گفتن ندارد!

 نقل است که مریدی، شیخ بایزید را به خواب دید. گفت: از منکر و نکیر، چون جستی؟ گفت: چون آن عزیزان از من پرسیدند، گفتم: شما را از این سوال، مقصود بر نیاید، به جهت آنکه اگر گویم خدای من اوست، این سخن از من هیچ نبود. لیکن باز گردید و از او بپرسید که من او را کیم؟ آنچه او گوید، آن بُوَد که اگر من صد بار گویم خداوندم اوست، تا او مرا بنده خود نداند، فایده نبود!!!تعجب

 

نقل است که از عبدالله بن مبارک پرسیدند: کدام خصلت در آدمی‌ نافع‌تر است؟

گفت: عقلی وافر.

گفتند: اگر نبود؟

گفت: حُسن ادب. 

گفتند: اگر نبود؟

گفت: برادری مشفق که با او مشورت کنی.

گفتند: اگر نبود؟

گفت: خاموشی دایم.

گفتند: اگر نبود؟

گفت: مرگ در حال!چشمک

 

/ 15 نظر / 28 بازدید
نمایش نظرات قبلی
asal

بابا بدجور زدی تو فاز ادبیات.جدا لذت میبرم از خوندن پست های اخیرت.

صبا

هر سه تاش رو دوست داشتم ولی اولی رو خیلی نفهمیدم ... رباط بان یعنی چی یخوده توضیح بده ... دومی مخصوصاً دوست داشتنی بود

ديدار

سلااااااااااااام مرسي خيلي جالب بود[گل]

آیدا

کاش می شد کار این جهان کرد و نان آن جهان خورد

مژگان

سلللللللللللللللللللللللللللللللااااااااااااااااااااااااااام.خوبی؟بابا کوتاه بیا..!!رعایت ادمایی مث منم بکن خب!!من این جور چیزا رو نمی فهمم خب.!![اوه]

پگاه

خودم آدرس وبلاگتون رو پیدا کردم !

پگاه

اگر من صد بار گویم خداوندم اوست، تا او مرا بنده خود نداند، فایده نبود عالی بود

پگاه

خب من از اینکه اینطوری حس نوستالژی تون رو تخلیه میکنید اعلام حمایت میکنم !

پگاه

چهاردهمی رو میذارم وبلاگتون نحسی نگیره !

اشکان

حسین حلاج را پرسیدند عشق چیست گفت آنکه امروز بینی و فردا و پس فردا امروز به دارش کشیدند و بامدادان آتشش زدند و واپسین روز خاکسترش را به آب دادند